با شنيدن صداي زنگ به خودش اومد. با خودش گفت: کيه اين وقت شب؟ چقدرم عجله داره! انگار دستش به زنگ چسبيده.
رفت سمت دربازکن و گوشي رو برداشت:
- کيه؟
- منم، باز کن!
تا اومد دستي به موهاش بکشه ديد داره در آپارتمانو ميزنه. با خودش گفت: چقدر زود! لابد پلهها رو ده تا يکي اومده بالا!
در رو باز کرد. خودش بود، نفسزنان و برافروخته. بدون هيچ مقدمهاي گفت:
- ديشب کجا بودي؟
- سلام، چرا اينقدر پريشوني؟ بيا تو تا واست يه ليوان آب بيارم يه کم حالت جا بياد.
- لازم نکرده. پرسيدم ديشب کجا رفته بودي؟
- چطور مگه؟
- ديشب اومدم خونهتون نبودي! راستشو بگو کجا رفته بودي؟
- چته؟ چرا اينجوري حرف ميزني؟ طوريت شده؟ داره کمکم ترس برم ميداره!
- يادته قول دادي قالم نذاري، هي واسم عذر و بهونه نياري، راستشو بگو کجا رفته بودي؟
- کجا رو دارم برم؟
- خودتو به اون راه نزن. همه مردم از مرد و زن ميدونن. بيوفا، ناسلامتي اسم من روته. تو اصلا حساب آبروي منو ميکني؟
- دروغ ميگن، دروغ ميگن