شبي بود مهتابي، ماه سفره نقره فامش را بر کوهپايههاي البرز گسترانيده بود. عطر کاکوتي و گلاَروانه و کُزَل و آویشن آميخته به هم، رايحهاي مست کننده ساخته بود. سکوت شب را گهگاه نشخوار گوسفندان و صداي لیس زدنشان به سنگهاي نمک میشکست. یداله چرخی میان گله زد، شیرک سگ باوفایش را از دور دید که هشیارانه حافظ گله بود.
کمی گوَن خشک را کند و آتشی روشن کرد. چشمهایش بدجوری گرم شده بود، از فلاسک کمی قهوه در لیوانش ریخت تا خواب را از چشمانش بپراند. گرمش شد، کپنک را از روي شانههايش سُر داد پائین. کمی که حالش جا آمد، دست توی خورجین کرد و لپ تاپش را در آورد.
..............
واقعبينتر باشيم، بجاي كندن خندق، پل بسازيم. بايد اشاعه داد شعور را بجاي شعر.
نكته: کپنک نوعي بالاپوش نمدي چوپاني است که دوخت ندارد.