يادداشتهايی از کانادا

نوبت عاشقي (بعدي) » صفحه اصلي « (قبلي) ادب مرد به ز دولت اوست
 
Monday, October 24, 2005

شبي بود مهتابي، ماه سفره نقره فامش را بر کوهپايه‌هاي البرز گسترانيده بود. عطر کاکوتي و گل‌اَروانه و کُزَل و آویشن آميخته به هم، رايحه‌اي مست کننده ساخته بود. سکوت شب را گهگاه نشخوار گوسفندان و صداي لیس زدنشان به سنگهاي نمک می‌شکست. یداله چرخی میان گله زد، شیرک سگ باوفایش را از دور دید که هشیارانه حافظ گله بود.
کمی گوَن خشک را کند و آتشی روشن کرد. چشمهایش بدجوری گرم شده بود، از فلاسک کمی قهوه در لیوانش ریخت تا خواب را از چشمانش بپراند. گرمش شد، کپنک را از روي شانه‌هايش سُر داد پائین. کمی که حالش جا آمد، دست توی خورجین کرد و لپ تاپش را در آورد.

..............

واقع‌بين‌تر باشيم، بجاي كندن خندق، پل بسازيم. بايد اشاعه داد شعور را بجاي شعر.


نكته: کپنک نوعي بالاپوش نمدي چوپاني است که دوخت ندارد.


يدالله تحت اكس پي - لطفا فقط بعد از سرويس پك 2 نصب شود.


از: divooneh

پارسال دوست امسال آشنا! كوشي بابا!
راجع به نوشته حضرت عالي هم بايد بگم ياد اون آگهي 680 نيوز انداختيم كه ميگه We tell you where to get off! و يارو هالوهه با صداي يك آدم گيج و خنگ ميگه: ها!!!!
خلاصه كه ها!!!!