يادداشتهايی از کانادا

دمكراسي گاماس گاماس (بعدي) » صفحه اصلي « (قبلي) موج سواري
 
Monday, June 13, 2005

هنوز خوب یادمه، يه عصر تابستوني سال ۱۳۵۷ بود که پدرم با چند تا کتاب جديد اومد خونه. يکي از همکاراش که شاعره هم بود، مجموعه‌اي از آثارش رو هديه داده بود. تو هر کتاب هم يه چيزي برسم يادگار واسه پدرم نوشته بود. اون روز اولين باری بود که اسم اون خانوم رو مي‌شنيدم، اصولا تو نوجواني اشعار شعراي معاصر برام جاذبه چنداني نداشت. بقول صادق هدايت بنظرم چس‌ناله‌هاي روشنفکري مي‌اومد. ولي از اشعار اين خانوم بدم نيومد. ساده، اجتماعي و بدون شيله پيله. بخصوص از "نغمه زن روسپي" خيلي خوشم اومد. شعري با اين مضمون و اونهم از يک شاعر زن، برام جالب بود. البته سن و سال هم، هم.

بده آن قوطي سرخاب مرا
تا زنم رنگ به بيرنگي خويش
بده آن روغن تا تازه کنم
چهره پژمرده ز دلتنگي خويش

بده آن عطر که مشکين سازم
گيسوان را و بريزم بر دوش
بده آن جامه‌ي تنگم که کسان
تنگ گيرند مرا در آغوش

بده آن تور که عرياني را
در خمش جلوه دو چندان بخشم
هوس‌انگيزي و آشوبگري
به سر و سينه و پستان بخشم

بده آن جام که سرمست شوم
به سيه بختي خود خنده زنم
روي اين چهره‌ي ناشاد غمين
چهره‌اي شاد و فريبنده زنم

واي زان هم‌نفس ديشب من
چه روانکاه و توانفرسا بود
ليک پرسيد چو از من٬ گفتم:
کس نديدم که چنين زيبا بود

وان دگر همسر چندين شب پيش
او همان بود که بيمارم کرد
آنچه پرداخت٬ اگر صد ميشد
درد زان بيشتر آزارم کرد

پر کس و بي‌کسم و زين ياران
غمگساري و هواخواهي نيست
لاف دلجويي بسيار زنند
ليک جز لحظه‌ي کوتاهي نيست

نه مرا همسر و همباليني
که کشد دست وفا بر سر من
نه مرا کودکي و دلبندي
که برد زنگ غم از خاطر من

آه اين کيست که در مي‌کوبد؟
همسر امشب من مي‌آيد
واي٬ اي غم ز دلم دست بکش
کاين زمان شادي او مي‌بايد

لب من، اي لب نيرنگ فروش
بر غمم پرده‌اي از راز بکش
تا مرا چند درم بيش دهند
خنده کن٬ بوسه بزن٬ ناز بکش

"سيمين بهبهاني"


مرسی کلاس همکار پدر.