يادداشتهايی از کانادا

خودي، نه نخودي (بعدي) » صفحه اصلي « (قبلي) 'زماني براي آب کردن يخها'   يا   'خوش‌تيپها هم پرواز مي‌کنند'
 
Friday, May 20, 2005

فرشها جابجا شد. صندليها چيده شد. مش عيدي گلاب‌پاشها را پر کرد. مهين بانو حلوا پخت. خديجه گردو تو خرماها کرد. ترمه از تو صندوق رفت روي ميز.
عکس؛ روبان مشکي؛ شمع؛ قل‌قل سماور؛ اطاقها پر و خالي؛ فباي آلاء ربکما تکذبان؛

و چشمه اشکم خشک.

.
.
.

تو وادي‌السلام قم سر مزار پدر بزرگ يهو حالش بد شد و از هوش رفت. يه هفته‌اي ميشد که تو کما بود، هلي جون هي اصرار مي کرد: "شيرين تو برو خونه کمي استراحت کن، من امشب پيششون ميمونم، فردا تو دوباره برگرد". ولي مگه مامي زير بار ميرفت، ظاهرا به دلش برات شده بود که رفتن همانا و جدائي همان. همون روز شنيده بودم که دکتر به دائي ميگفت: "توي اين سن و سال احتمال بهبودي زياد نيست". پرستاري هم به نادا جون ميگفت: "دخترشو ببريد خونه، بخاطر اونه که ......"

رسيديم خونه، تلفن زنگ زد.

.
.
.

دوباره امروز همش يادش بودم. چرايش بماند براي خودم.
براي مني که پدربزرگ لاف‌زني نداشتم تا با شنيدن قصه‌هاش بدونم اون قديم نديما با صنار سه شاهي چقدر ميشد نخودچي کشمش خريد، مادرجون اولين پل ارتباطي با گذشته بود.
از تهران قديم ميگفت
از زندگي بدون برق و آب لوله کشي
از بچگي خودش و خاطرات جوانيش
از ازدواجش و از اينکه چطور مديريت يه خانواده بزرگ تو اون سن کم بر عهده‌اش افتاده بود. خونه‌اي که مثل کاروانسرا هميشه پر از مهمون بود. حساب چوب‌خط بقال و قصاب، حساب انبار گندم و خيکهاي روغن، وافر و دائر بودن آشپزخانه، حق و حقوق خدمه و حشم و رسيدگي به زندگي اونا
از روزائي ميگفت که قحطي بود و آذوقه گير نمي‌اومد. ماست ميشد قاتق پنير، پول ميرفت جاي قند تو قندون
از اينکه چطور سرمه درست ميکردن و چطور وسمه ميکشيدن
از زمان عروسي مامي و پدر
از دوستي پدربزرگهام با هم و خوش و بش‌هاشون
از روزي که پدربزرگ شکايت به شاه برد
از زمانيکه مش فتح‌الله مثلا اشتراکي شده بود
از مخمل گربه هميشه خمار پدربزرگ
از ژولي سگ مامي
از معرهاي "هالي ولي" نوکر بامزه‌شون: "اين آشه     سياهيش ز ماشه"
از روزي که دائي‌ها رو آب قنات دينام گذاشتن و برق درست کردن
از درسخون بودن مامي
از کوچه مروي، شمس‌العماره، دارالفنون
از روزهائي ميگفت که همه اهل محل ميومدن خونشون راديو گوش کنن
از ملوک ضرابي، دختر همسايه‌شون که با تشت ضرب ميگرفت
از خوبي‌هاي پدر بزرگ ميگفت که هميشه اول براي خانوم و بچه‌ها غذا ميکشيد بعد براي خودش؛ از نحوه پک زدنش به سيگار؛ از برش زيادش در کار؛ از عمر کمش
از شعر حاجي شمس واسه تولد مامي: "دوش در مجلس انسی شنيدم ز یکي            که خدا داده شما را شيرين دخترکي"
از اينکه پدر بزرگ راضي نبود دائي بره فرنگ: "پس چه کسي به ملک و آب برسه؟"
از اون روزي که عروس فرنگيش اومد ايران و به خيال اينکه کرسي یه جور صندليه روش نشسته بود

.
.
.

بزرگترها خانوم صداش مي‌کردند و به حق هم خانمي برازنده‌اش.

دائي در سوگش گفت:

اي خاک سيه چه‌ها نمودي              تو مادر ما ز ما ربودي
دانيم   بما  نخواهيش   داد              آئيم  سراغ  او  بزودي


اي نازنين چه بودي که بعد از گذشت بيست سال هنوز يادت اشک به چشمام مياره.


از: بابك

خدا رحمت كند ايشان را و به تمام باز ماندگان صبر عنايت فرمايد


اشك را به چشم ما هم آوردي، روحشان شاد،


از: كتبالو

زيبا نوشته بودي. يادشون پايدار.


از: عليرضا

متن بسيار شيواو فضا سازي معركه بود براستي كه حق نواده گي رو خوب ادا كردي خدا رحمتشون كنه


khoda rahmateshoon koneh, ashk man ham daramad az in hameh khobi keh alan kam peyda misheh.


خدا رحتمشون كنه.


از: Mo

chi begam


از: man

pas javabe mosabegheee :(( :((
:((