سانتر بلند شاهرخ، درست روي پاي راستش نشست و اونم با يک شوت محکم توپ رو کاشت کنج دروازه تا نتيجه تساوي به يه پيروزي شيرين تبديل بشه.
اواسط مرداد بود و آسفالت كف كوچه از آفتاب تفدار تهران نرم چون موم. از همون بعدازظهرهائي که نفرين همسايههائي که از سر و صداي بچهها نميتونستن بخوابن "الهي به زمين گرم بخورين" بود. ولي شور و حال بچهها گرمتر از زمين تبدار.
چند ساعت بازي ديگه رمقي براش باقي نذاشته بود، تمام بدنش هم خيس عرق. از عطش داشت هلاک ميشد، بدو بدو رفت خونه و يکراست هم سمت يخچال. رو عادت هميشگيش تو يه چشم به هم زدن شيشه آب رو رفت بالا و لاجرعه سر کشيد. قلپهاي اول و دوم و سوم که رفت پائين يهو احساس کرد که جيگرش آتيش گرفته و ناگهان فريادش رفت تا آسمون هفتم.
مامي بيخود نميگفت با بطري آب نخورين.
لااقل بايد مواظب بود و بطري رو اشتباهي بر نداشت.
اين بود انشاي من
راستي سگ حيوان باوفائي است، چه سياهش چه سفيدش :)