يادداشتهايی از کانادا

دروغگو دشمن خداست (بعدي) » صفحه اصلي « (قبلي) سر كرباس، ته كرباس
 
Wednesday, April 20, 2005

سانتر بلند شاهرخ، درست روي پاي راستش نشست و اونم با يک شوت محکم توپ رو کاشت کنج دروازه تا نتيجه تساوي به يه پيروزي شيرين تبديل بشه.
اواسط مرداد بود و آسفالت كف كوچه از آفتاب تف‌دار تهران نرم چون موم. از همون بعدازظهرهائي که نفرين همسايه‌هائي که از سر و صداي بچه‌ها نميتونستن بخوابن "الهي به زمين گرم بخورين" بود. ولي شور و حال بچه‌ها گرمتر از زمين تب‌دار.
چند ساعت بازي ديگه رمقي براش باقي نذاشته بود، تمام بدنش هم خيس عرق. از عطش داشت هلاک ميشد، بدو بدو رفت خونه و يکراست هم سمت يخچال. رو عادت هميشگيش تو يه چشم به هم زدن شيشه آب رو رفت بالا و لاجرعه سر کشيد. قلپهاي اول و دوم و سوم که رفت پائين يهو احساس کرد که جيگرش آتيش گرفته و ناگهان فريادش رفت تا آسمون هفتم.

مامي بيخود نميگفت با بطري آب نخورين.
لااقل بايد مواظب بود و بطري رو اشتباهي بر نداشت.

اين بود انشاي من

راستي سگ حيوان باوفائي است، چه سياهش چه سفيدش :)


از: نسیم

وبلاگ ماهی داری و مطالبت قشنگه


از: شيرين

چه جالب! عين اين داستان براي من هم اتفاق افتاده. با اين تفاوت كه 12 سالم بود و منزل يكي از اشنايان توي حياط مشغول بازي بوديم....اتيش گرفتن جيگر درسترين تشبيهشه ....يادش بخير كه بعدش چقدر سوژه خنده بچه ها شدم.


از: آشنا

مگه عكس اون دو تا سگ باوفا رو بطري نبود؟ (شکلک چشمك) اگه قبل از بازي با شيشه آب ميخوردي بيشتر گل ميزدي (شکلک چشمك ولي با اون يکي چشم)