يادداشتهايی از کانادا

آنا كارنينا (بعدي) » صفحه اصلي « (قبلي) دو تا سگ، يکي سياه يکي سفيد
 
Thursday, April 28, 2005

در نوجواني بهمراه پدرم به مجلس ترحيمي رفته بودم. در انتهاي مراسم، حضار در صحن مسجد گروه گروه مشغول صحبت بودند. من هم يکي از بزرگترهاي فاميل که پيرمرد شوخ‌طبعي بود را ديدم و رفتم تا سلامي عرض کنم.

آن بزرگوار پرسيد: پدرت هم آمده يا تنها هستي؟
من که از دور شاهد صحبت کردن ايشان و پدرم دقايقي قبل‌تر بودم گفتم: مدتي است كه پدرم براي انجام کاري به مشهد رفته است.
با شنيدن پاسخ من، چهره آن روانشاد يک علامت تعجب گنده شد مثل اين





!




انگار كه تقسيم بر صفري رخ داده باشد.

با تعجب بسيار گفت: چطور ممکنه؟ من خودم همين چند دقيقه پيش داشتم با ايشان صحبت مي‌کردم !!!
ناگهان متوجه شيطنت من شد و با خنده گفت: جوجه‌خان حالا تو هم ما را دست مي‌اندازي؟ بعد يكي از اشعار خودش را كه روايتي جديد و كمي هم اروتيك از قصه چوپان دروغگو بود برايم خواند.


باور مي‌کنيد كه چند ماه پيش درهمين تورنتو اين قضيه تکرار شد؟
کسي بطور ناگهاني خواب نما مي‌شود و تصميم مي‌گيرد که خود را به کوچه علي چپ بزند و نگران احوالات آشنائي بشود. و اصرار به ابراز اين دلواپسي به همه !!!
ظريفي پاسخ گفته بود: مگر خبر نداري که فلاني چند ماهي است كه براي درمان تيفوس و بلغم و واريس و نقرس و ..... به آبگرم‌هاي اطراف پاريس پناه برده است؟ احتمالا چند سالي هم همانجا خواهد ماند.
طرف با تعجب پاسخ داده: چطور ممکنه؟ من خودم ...........


از: آشنا

- شايد براي همينه كه ميگن تاريخ تكرار ميشه.


از: حسين

اوليش بامزه بود ولي دوميش .............. چند ماه پيش!!! حالا!!! ..........!!! ......... مسائل دیگه هم در اين مملکت خراب شده ما هست.