يادداشتهايی از کانادا

عكسهاي سفر (۹) - فلورانس (بعدي) » صفحه اصلي « (قبلي) پرنسيب
 
Friday, January 07, 2005

دور از گزند و تيررس رعد و برق و باد
وز معبر قوافل ايام رهگذر
با ميوه‌ي هميشگيش، ‌سبزي مدام
ناژوي سالخورده فرو هشته بال و پر
او در جوار خويش
ديده‌ست بارها
بس مرغهاي مختلف الوان نشسته‌اند
بر بيدهاي وحشي و اهلي چنارها
پر جست و خيز و بيهوده گو طوطي بهار
انديشناك قمري تابستان
اندوهگين قناري پاييز
خاموش و خسته زاغ زمستان
اما
او
با ميوه‌ي هميشگيش، سبزي مدام
عمري گرفته خو
گفتمش برف؟ گفت: بر اين بام سبزفام
چون مرغ آرزوي تو لختي نشست و رفت
گفتم تگرگ؟ چتر به سردي تكاند و گفت
چندي چو اشك شوق تو، اميد بست و رفت

از زنده‌ياد مهدي اخوان ثالث
"ناژو" از "آخر شاهنامه"


از: دیوانه

كلمه تركيبهاي تازه: ناژو = صنوبر
بيدار بودن يعني ديدن و ديدن يعني فهميدن و فهميدن يعني درد


از: lemonhot2001

سلام دوست من ، براي اولين بار به وبلاگ شما سر زدم ، خيلي زيبا بود .
از اين من بعد حتما وبلاگ شمارا مي خونم.
روزهاي خوبي داشته باشيد.