دور از گزند و تيررس رعد و برق و باد
وز معبر قوافل ايام رهگذر
با ميوهي هميشگيش، سبزي مدام
ناژوي سالخورده فرو هشته بال و پر
او در جوار خويش
ديدهست بارها
بس مرغهاي مختلف الوان نشستهاند
بر بيدهاي وحشي و اهلي چنارها
پر جست و خيز و بيهوده گو طوطي بهار
انديشناك قمري تابستان
اندوهگين قناري پاييز
خاموش و خسته زاغ زمستان
اما
او
با ميوهي هميشگيش، سبزي مدام
عمري گرفته خو
گفتمش برف؟ گفت: بر اين بام سبزفام
چون مرغ آرزوي تو لختي نشست و رفت
گفتم تگرگ؟ چتر به سردي تكاند و گفت
چندي چو اشك شوق تو، اميد بست و رفت
از زندهياد مهدي اخوان ثالث
"ناژو" از "آخر شاهنامه"