"من اناري را ، ميكنم دانه، به دل ميگويم" :
من چه بيکار هستم!
جاي دون کردن اين گنده انار
ميتوان داد فشارش با دست
با دو انگشت و دو شست
تا دلش خون گردد
مست و مجنون گردد
پوستش نرم و کمي شل بشود
غنچه لب ز هوس گل بشود
نرم همچون ممه دخترک همسايه
خوشگل و پر مايه
شل،
چون بستني خسته ز گرماي تموز
مزهاش زير زبان است هنوز
بوسه بر قمبل آن نار زنم
در شبي تار زنم
ميدهم وعده دگر لب نزنم کولا را
ميکنم پيشه همين سبک دراکولا را
"ميپرد آب انار در چشمم"
همه خونين شده رخ
گوئی تو در خشمم
شکوه گويم:
ز چه روي
اين تو کردي با من؟
پاسخي گفت به رندي با من:
خواستم بوسه زنم بر رويت
آن رخ پر مويت
اي فرو برده به من
آن لب و آن پشمت
دست خود کج بنمودي بيوقت
بوسهام رفت به سوي چشمت
دوستان ميخندند
"اشک ميريزم
خوب بود اين مردم ، دانههاي دلشان" سنگ نبود
سخن دلهاشان
حرف نار و ني بود
کينه و جنگ نبود
يادم آمد ناگه
مادرم نيست بخندد بر من
چه کنم من اينک؟
واي و آوخ بر من
حال من گشت خراب
زدهام گند به شعر سهراب
گر بيايد و شکايت بکند
سخن از حق کپي رايت بکند
چون سيه شد رويم
من چه پاسخ گويم؟
دل بيادم آورد
مادر ار نيست بخندد بر تو
ديگران خندانند
آذر هم
تورنتو - يلداي ۱۳۸۳