يادداشتهايی از کانادا

پرنسيب (بعدي) » صفحه اصلي « (قبلي) بهار مسعود
 
Monday, December 20, 2004

"من اناري را ، مي‌كنم دانه، به دل مي‌گويم" :

من چه بيکار هستم!
جاي دون کردن اين گنده انار
مي‌توان داد فشارش با دست
با دو انگشت و دو شست

تا دلش خون گردد
مست و مجنون گردد
پوستش نرم و کمي شل بشود
غنچه لب ز هوس گل بشود

نرم،
همچون پیشی بی ادب همسايه
بی‌حیا، بی‌مايه
شل،
چون بستني خسته ز گرماي تموز
مزه‌اش زير زبان است هنوز

بوسه بر قمبل آن نار زنم
در شبي تار زنم
ميدهم وعده دگر لب نزنم کولا را
ميکنم پيشه همين سبک دراکولا را

"مي‌پرد آب انار در چشمم"
همه خونين شده رخ
گوئی تو در خشمم

شکوه گويم:
ز چه روي
اين تو کردي با من؟
پاسخي گفت به رندي با من:
خواستم بوسه زنم بر رويت
آن رخ پر مويت
اي فرو برده به من
آن لب و آن پشمت
دست خود کج بنمودي بي‌وقت
بوسه‌ام رفت به سوي چشمت

دوستان ميخندند
"اشک مي‌ريزم

خوب بود اين مردم ، دانه‌هاي دلشان" سنگ نبود
سخن دلهاشان
حرف نار و ني بود
کينه و جنگ نبود

يادم آمد ناگه
مادرم نيست بخندد بر من
چه کنم من اينک؟
واي و آوخ بر من

حال من گشت خراب
زده‌ام گند به شعر سهراب
گر بيايد و شکايت بکند
سخن از حق کپي رايت بکند
چون سيه شد رويم
من چه پاسخ گويم؟

دل بيادم آورد
مادر ار نيست بخندد بر تو
ديگران خندانند
 آذر هم


تورنتو - يلداي ۱۳۸۳


از: م بامد

عالي بود ازكاناداي عزيز... عالي بود.


از: كتبالو

كلي خنديدم. انار نوش جان.


از: عليرضا

عالي بود.


از: رضا

بسيار بسيار جالب بود عالي بود من نه طبع شعر دارم نه تا حالال اينجا اومدم اين صفحه هم نميدونم چرا باز شد ولي بسيار لذت بردم . اميدوارم موفق باشيد


از: شيرين

زيبا بود .....مرسي و آفرين بر شما. نميدونستم طبع شعر هم داريد


از: ليلا

قشنگ بود ولي مجبوري حرفهاي زشت شعرت را خراب كنه؟!!؟!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


از: انديشه

سلام من اولين باره كه به اينجا ميام شعر زيبايي بود موفق باشيد


از: نينا

..........دیدن دستی که مثلا" از بنجره یک قطار بیرون امده و تکان می خورد و دورتر و دورتر
می شود.شاید یکی از بهترین صحنه های جدایی باشد....همانقدر که تو توانسته ای به ایستگاه قطار بیایی و صاحب ان دست را تا درون قطار همراهی کنی و بعد منتظر بایستی تا قطار راه بیافتد و کم کم از ایستگاه فاصله بگیرد و تو شاهد ان دستی باشی که در هوا تکان می خورد و دورتر و دورتر می شود....حکایت از قابل بیش بینی بودن ماجرا میکند..که وقتی ماجرایی قابل بیش بینی باشد طبعا"کمتر ناراحت کننده است.
....... به نظر من بدترین و غیر قابل تحمل ترین شکل جدایی این است که دورتر و دورتر بشوی اما هیچ چیز تکان نخورد! و این غیر قابل بیش بینی ترین شکل جدایی است...
...اینکه در کنارش باشی انقدر که اگر دستت را دراز کنی به دستها یش برسی.نگاهش کنی.. لمسش کنی.........اما.. حسش نکنی....دور باشد ..رفته باشد..بی هیچ نشانه ای...بی هیچ تکان دستی ...بی هیچ خدا نگهداری..........

بي ر بط بود... ؟!

(تورنتو نشين يك ماهه....اونم بعد از 30 سالگي!!..)


از: نياز

اصلش اينجوريه:من اناري راميكنم. دانه به دل ميگويم خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود.ميپرد اب انار در چشمم. اشك ميريزم.مادرم ميخندد. رعنا هم


از: دوست

ايول خيلي باحال بود مال سهرابو قبلا شنيدم