يادداشتهايی از کانادا

افاضات ايكيوسان (بعدي) » صفحه اصلي « (قبلي) عكسهاي سفر (۸) - پيزا
 
Monday, August 23, 2004

ديدم او را آه بعد از بيست سال
گفتم: اين خود اوست، يا نه، ديگري‌ست؟
چيزکي از او در او بود و نبود
گفتم: اين زن اوست؟ يعني آن پري‌ست؟

هر دو تن دزديده و حيران نگاه
سوي هم کرديم و حيرانتر شديم
هر دو شايد با گذشت روزگار
در کف باد خزان پرپر شديم

از فروشنده کتابي را خريد
بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد
خواست تا بيرون رود بي‌اعتنا
دست من در را برايش باز کرد

عمر من بود او که از پيشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
باز هم مضمون شعري تازه گشت
باز هم افسانه مردم شد او


از زنده‌ياد حميد مصدق
"افسانه مردم" از "سالهاي صبوري"


از: مهين

قشنگ بود. البته بيشتر شعرهاي مصدق قشنگ هستند ولي اين يكي رو من تا حالا نخونده بودم.


از: فاطي

به نظر من عكسهاي خيلي قشنگي بود .خيلي ازمطالبي كه نوشته بودي لدت بردم به شهر ما هم سري بزنيد. از ونكوور


از: مسافر

چه شعر قشنگي . منتظر عكس هاي سفرتون هستيم..چند سال ديگه انشالله!؟؟؟