آن وبلاگنويسان را شهره در قلندري، او عاشق خوردن سوسيس بندري، آن پزنده آبگوشت بزباش، او سرآمد بازي اسکواش، آن دختران شهر او را فدائي، او دبير جشنواره شکلات طلائي، آن وبلاگش خالي از کينه و جفنگ، او مبرا ز هر چه دروغ و دبنگ، آن دانش آموخته دارالتعليم پارس، او گريزان از آرم چکش و داس، آن پاي در پايهدون دوچرخه، رکاب زده از قندهار تا به کرخه، آن خانهاش پاتوق جمله بچهها ، همه هفت روز هفته حتي جمعهها، آن پاي ثابت هر قرار و برنامه، او نگارنده مطالب رندانه، آن رام کننده کامپيوترهاي چموش، او به وقت کار دقيق و خموش، آن شيفته سبک گارسيا لورکي، شيخنا و مولانا محسنخان نورث يورکي، از اکابر قوم مهجور ينگه دنيائي بود و از مفاخر عالم وبلاگيه.
نقل است که او را گفتند: وبلاگنويسي از که آموختي کا؟ گفت: از بچههاي (bechehaayeh) طورونتو. هر چه را نوشتم و ايشان را خوش آمد ديگر تکرار نکردم تا خط و ربط اصلاح گشت و سبق به استادي برده شد. جمله بزرگان سر به تائيد جنبانيدند که هيچکس در اين مقام اين سخن بهتر نگفته بود و از اين کرامات بسيار داشت آن شيخ. در وقت عبور از کوي و برزن، دختران خود به ريل قطار ببستي و سر در اجاق گاز بنهادي تا باشد که شيخ را توجهي باشد و عنايتي. ولي شيخ ما را راهي ديگر در پيش بود و فکري ديگر در سر.
چون حور وشان ايراني را نااميد گردانيد قصد بلاد قانادا کرد درمان بهوت افسردههائي. هفت سال يخنوردي کردي و غازان قانادائي به فرمان در آوردي و سير آفاق و انفس نمودي. تسبيح ميگرداندي و ميگفتي: يا باده و يا عشق و يا سرخ.
روزي مريدي از او پرسيد: اي شيخ اين سرخي چگونه ترا حادث شد؟ گفتا: در ايام ماضي طفلي بودم ريقو و زردنبو، آب دماغ در تُف و بات (butt) عيان چون پُف. روزي آتش لولههاي شرکت نفت بديدم و بر آن بجهيدم. زردي به او داده و سرخي ازو وام ستاندم و مست گشتم از باده عشق دخت بندر، سرخ سرخ.
والهاي از بنوت اهل کتاب و از علافان آستانه عشقش، دست در گردنش نهاد و گفت: هاني، بگو تا بدانم از چه روست دوستي از کانادا با تو؟
بگفتا: در پي هجر من از آن ملک و خاک، شيخ جيبسون دامه وبلاگه نيز هر چه مال و حشم و گوسفند داشت نقدينه کرد الا يک خر. و جمله سيم و زر به دارالکبراي دولت عليه قانادا پيشکش کرد، تا باشد که اذن دخول گيرد. مو بور محتسب، چرتکه انداخت و گفت: ساري ايتس نات ايناف يت. ناچار آن خر نيز بفروخت تا تذکره مهر گشت و به طورونتو اندر شد و دوستي ما بنيان نهاد. چون شيخ سخن بدينجا آورد ناگاه مريد شيدا گشت و پيرهن از تن دريد و جمله قلمبهجات عيان کرد و سماعکنان گفت: I got it "پس ار خر نبود، آن شيخ با شما دوستي نداشتي". نسخه بمبئي: "پس ار خر نبود آن شيخ، با شما دوستي نداشتي".
ويزا آمد غصه از دلها برفت خر برفت و خر برفت و خر برفت
کلامي خوش داشت و افکاري بسيار در سر. گاه گفتي: خاطر واساگابيچ (Wasaga Beach) دارم که نسواني سيمين بر و مه پيکر دارد. باز گفتي: نه، که غيرت قلچماقان صورتم مشوش کند. روزي با من گفتي: از کانادا جان پروژهاي ديگرم در پيش است که اگر آن کرده شود بقيت عمر خويش به گوشهاي بنشينم و لاگپراکني کنم. گفتم: آن کدامين پروژه است؟ گفت: دختران پارسي به کلاب شهر برم که شنيدهام محيطي دنج و بي سرخر دارد و از آنجا به باري در چرچ (Church) روم تا ارادتي به مايکل آمريکائي ابراز کنم و سپس به سالن بيلياردي در ادلايد (Adelaide) رفته تا نيشگوني از جنيفر ايتاليائي بگيرم که خاطرش از ما آزرده است، سپس ضدحالي به اسميت ايرلندي زنم که مدتي است big farting ميکند و از آنجا به کاشانهاي در بتهرس (Bathurst) خواهم شد تا تفقدي به ناتاشاي روسي کنم، سپس تست HIV به حکيم اوهيپ برده و بقيت عمر خويش به گوشهاي به درمان بنشينم.
انصاف، از اين ماليخوليا چندان فرو گفت که بيش طاقت گفتنش نماند. گفت: اي از کانادا، تو هم سخني بگوي از آنها که ديدهاي و شنيده. گفتم:
آن شنيدسـتي كه در تـوي کـلاب دختري گفتا به تو با آب و تاب
گفت اي محسن، الهي من فدات ترمزت ببريده، فرمانـت خـراب
از بــراي خــرج وايــاگــراي تـو خالي گشته کل پولت از حساب
چون هر چه خواست کرد، عاقبت خداي را به ياد آورد و قصه حوريان ازو پرسان شد و از حال و روزشان جويا گشت. چون پاسخ به کامش شيرين افتاد، گفتا: بار الها مرا درياب، مرا درياب Right now
ناگاه نفرين دختران سيلي شد و دستش از دنيا کوتاه کرد و ديدار حلقه ياران به دوزخ حوالت داد.
خدايش رحمت کناد که از دوستان ما بود