يادداشتهايی از کانادا

میم بامد (Mim Baamed) (بعدي) » صفحه اصلي « (قبلي) چهار فصل
 
Friday, June 11, 2004

ديروز که از سر کار به خونه بر مي‌گشتم، تو کوچه بچه ام آي اس رو ديدم که يه گوشه کز کرده و با بقيه بچه‌ها بازي نمي‌کنه، خيلي هم پکر. رفتم پيشش و گفتم: چته كا؟ لنجات غرق شدن يا بچه‌ها عينك ري‌بنت رو شكستن؟
اولش نمي‌خواست بگه که چشه، ولي عاقبت پس از اصرارهاي فراوان گفت: ديوونه يه مطلب برام نوشته ولي منتشر نمي‌کنه، من مطلبمو مي‌خوام.
بهش گفتم: عزيز برادر اين که دلخوري نداره، مگه خداي نکرده از کانادا با دوستاش رفته گلف‌بازي که در دسترس نباشه؟ فعلا تو خودشو ناراحت نکن تا من خودم بزودي برات يه مطلب بنويسم.
حالا اون خوشحاله.


خدا بد نده... اين كه ناراحتي نداره... فقط كافي بود لب تر كنه... (ولي از دمپايي هاش نگفتي)

شنيدي سه تا بچه ميس داشتن براي هم خالي مي بستند. اولي ميگه: من مثل حضرت علي هستم. با يه دست در خيبرو از جا مي‌كنم. دومي ميگه: اين كه چيزي نيست. من مثل حضرت عباسم. با يه ضربه شمشير سر 100 نفر رو قطع ميكنم. سومي چيزي نميگه و زل ميزنه به دريا و ساكت ميشينه. دوستاش ميگن: كا... چرا چيزي نميگي؟ ميگه: تا حالا ديدي حضرت مهدي حرف بزنه؟!!! ( آ محسن ناراحت نشي, شما كه ديگه بچه ميس نيستيد, شدي باده عشق)

آخر هفته خوبي رو داشته باشيد.


ديونه كه نبايد سانسور بكنه !!!