ديروز که از سر کار به خونه بر ميگشتم، تو کوچه بچه ام آي اس رو ديدم که يه گوشه کز کرده و با بقيه بچهها بازي نميکنه، خيلي هم پکر. رفتم پيشش و گفتم: چته كا؟ لنجات غرق شدن يا بچهها عينك ريبنت رو شكستن؟
اولش نميخواست بگه که چشه، ولي عاقبت پس از اصرارهاي فراوان گفت: ديوونه يه مطلب برام نوشته ولي منتشر نميکنه، من مطلبمو ميخوام.
بهش گفتم: عزيز برادر اين که دلخوري نداره، مگه خداي نکرده از کانادا با دوستاش رفته گلفبازي که در دسترس نباشه؟ فعلا تو خودشو ناراحت نکن تا من خودم بزودي برات يه مطلب بنويسم.
حالا اون خوشحاله.