يادداشتهايی از کانادا

چهار فصل (بعدي) » صفحه اصلي « (قبلي) مهدي با من است
 
Tuesday, April 20, 2004

جديدا به اين نتيجه رسيده‌ام که در مهاجرت، غالب نابخردي‌هاي موزون (مثلا تموج انکسارآلود دوري از ديار پيشين)، موجب بروز تبري از حذف اکثريت مالوف به فرهنگ ديرباور میشود. به بياني ديگر در يک جامعه برتر، صعود برق‌آساي تکنولوژي همواره موجبات شکاف قهرآميز نسلهاي گريزان از فرمهاي مطرح در اجتماع را فراهم ساخته و پارادوکسهای نوینی را رقم زده است. اصولا چرا نبايد با کاوشي دورنگر، قليان پلشتي‌هاي رسوب کرده در باورهاي يک جامعه را زدود، تا در نهايت طرحي نوين درانداخته شود؟ با استثناءها کاري ندارم ولي نظر ميانگين يک جامعهء جستار گسيخته، و تا حدودي نيمه اسطوره‌اي مثل ايران، همواره مانع تعالي آن بخش توسعه نيافتهء پنهان ولي ساختاريافته بوده که صد البته خود مزید بر علت گشته است. شايد بهتر باشد تا تمرکز را به کانون اصلي اين هنجار که همانا رشد صحيح ولي آهستهء نهادهاي معنوي در يک بستر مهيا شده از بديلهاي تاريخي است معطوف کنيم. آيا بهتر نيست به جاي اينکار با چرخشی نوين اين بزه پست مدرن را به چالش بگيريم؟ بقول ويکتور کاريسکي "هجوم لگاريتمي زياده‌خواهي نبايد موجبات ترويج طيف عتاب آلود و بسنده‌ناپذير را فراهم کند، چرا که سقوطش قطعي است!" شايد اين گفته در وهله اول بديهي بنظر برسد ولي بايد پرسيد پس چرا ديربازي است که بشر در سلطه وقفه‌ناپذير تکرار، سيال‌گونه از چيره‌گي باز مانده و مقهور بسط حضور المانهائي شده که خود در توليدشان هيچ نقشي نداشته؟ کار به جائي رسيده که پاسخ هگل هم ديگر کاربري خود را بکلي از دست داده و ديگر محلي از اعراب ندارد. از این رو است که ميگويم مهاجرت بهترين روش مبارزه با اين بلاي نشئات گرفته از تمايز و در عین حال همگرائی ايده‌هاي سنتي و مدرن است.
تا نظر شما در اين رابطه چه باشد.


هر كسي دلايل خودشو براي مهاجرت داره خيلي ها هم كه منع ميكنن خودشون امكانشو ندارن.آدميزاد ميتونه هر چيزو اونطوري كه دوست داره توجيه كنه


يعني فقط گل به سر چهار ساله جلفا متوجه شد كه شما جفنگ نوشتين؟


ولله منه بيلميرم.
بابا يه لغت نامه و دو سه تا كتاب مفسر واسه فهميدنش احتياجه. اما راست راستي قشنگ نوشتي اش. كلي خنديدم.
خوش بگذره.


با نظر بچه ام آي اس در مورد مخالفت با نظر خودم كاملا مخالفم! (چه شود!)
برايش هم دليل مفصل دارم كه در حوصله اين كامنت نيست و مي ماند تا بعدا حضوري مطرح شود.


از: ملا

راستش را بخواهي من براي فهميدن نوشته هاي شما احتياج به لغتنامه فارسي به فارسي دارم چون اكثر لغات آن جديد است. بهر حال از شكلش معلومه كه متن خوبي است و خيلي عالي است و معاني عرفاني و فلسفي دارد.


از امروز عزيز نگران بيسواديت نباش چون من هم نظرم رو باتوجه به نظر ديگران نوشتم و حقيقتش معني خيلي از كلمه ها رو هم نمي دونم چه برسه به معني خود متن :-) اين رو نوشتي خوشحال شدم چون داشتم براي خودم نگران ميشدم :-). اما بايد از اول حدس ميزديم چون سهيل عزيز تخصصش در اين زمينه است :-) (شوخي).


راستي سركاري 20 هست. دمش گرم. ما كه سر كار بوديم.


انگيزه مهاجرت براي همه يكسان نيست، بعضي از مهاجرت ها به قول كاپيتان (كه پس از مدت ها در عالم وبلاگ رويت شد!) براي تعالي و تكامل است و بعضي فرار از سختي ها، بعضي ديگر فرار از خود، گروهي فقط براساس حس كنجكاوي، عده اي براساس پيروي كوركورانه از ديگران و افرادی بر اساس جبر و ... بنظر من نبايد تعريفي خاص از مهاجرت هاي امروزي ارائه داد. مهاجرت پرندگان با يك هدف، زمان و برنامه مشخص انجام ميگيرد(هر چند مهاجرتي است موقت) اما مهاجرت هاي تك تك ما با اين هدف، برنامه و زمان مشخص بوده؟ و اصلا آیا امکان پذیر بود؟
راستش را بخواهيد من اين كامنت را براساس نظرات دوستان نوشتم چون شك دارم موضوع مطلب هم همين بود يا نه؟ سال ها پيش شعري نو در روزنامه اي مي خواندم كه در دوازده سطرش دقيقا بيست و سه تا لغتي كه پيش از آن نديده بودم نوشته شده بود، با مراجعه به فرهنگ لغات چند تا را ياد گرفتم كه هنوز هم سطری از آن را به ياد دارم:" و رقص یولاف و ژکالیدن آن" اسم شعر آتش بود و فقط همین اسم باعث شد حدس بزنم در مورد آتش و سوختن دهکده ای است.
حالا داستان امشب من هم همین شد، تیتر مطلب و البته نظرات دوستان به یاری ام شتافتند. بیسوادی من را ببخشید.
در ضمن با دو مورد اشاره بچه ام ای اس هم موافقم.


به نظر من ميتوان گلچين منطقي و موزوني از زيبايها فرهنگي در قالب جديد مهاجرت داشت. فرار از واقعيتها و چشم بسته تسليم شدن به تازه هاي فرهنگي و محيطي فقط باعث خودگم بيني و دو شخصيتي فرد در روابط اجتماعي و حتي خانواده ميشود. چشمي باز و بدون از احساسات و تعصب چيزيست كه بايد اگر هر كسي در هر جامعه مدرن نداشته باشه باعث دوگانگي شخصيتي خواهد بود و تنها معطوف به مهاجرت نيست و در كلامي ديگر مهاجرت فرار از گذشته و آرمانهاي سنتي نيست بلكه روشي براي تعالي و تكالم است و اگر اين چنين به اين واقعيت بنگريم نه تنها زشت و نامونوس نيست بلكه زيباست و قابل تقدير.


مخم سوت كشيد زير ديپلم مينوشتي تا ما هم بفهميم


نحوه نگارشتان همانند قدرت تجزيه و تحليلهايتان قوي است بسيار لذت بردم. موفق باشيد.


فرضيه هاي مهمتر هگل مدتهاست در خاكروبه هاست چه برسه به نظراتش راجب به مهاجرت


از: حبيب

بقول سهراب قايقي بايد ساخت


درمورد متن با نظر مهرداد موافقم. بحث بسيار زيبايي رو مطرح كرديد اما طرحش با چنين واژه هايي قدري دركش رو سخت ميكنه و خوبه كه اين مسائل بازيان ساده تري نوشته بشه.

درمورد جمله تهرانتويي بايد بگم كه اصلا باش موافق نيستم. بلكه معتقدم كه يكي از اشتباهات بزرگه كه با اين انگيزه مهاجرت كرد.
خوب همه مطلبم شد در مورد نظر ديگران نظر خودم رو هم دوباره برميگردم و مينويسم. فعلا سركارم.


در پاسخ به مادر ايراني عزيز:
مادر جان بنظر مي آيد كه شما اطلاعي از سياست و خصوصا ساختار بنيادي سيستم حاكم بر كشوري كه در آن زندگي مي كنيد و نيز عوامل دخيل در بقاي آن سيستم و عوامل محافظت آن سيستم در مقابل تغيير بنيادي، نداريد.
سيستم به بودن و ماندن امثال شما نياز دارد زيرا با دانش هدايت شده تان بخوبي در برنامه هايي كه برايتان دارد جاي مي گيريد و براي مجموعه نتايج مثبت ببار مي آوريد. شوهر شما، فرزند شما و دوستان شما با پذيرفتن چيزي كه در آن هستند و با روياي درست كردن چيزي كه وجود خارجي ندارد عملا خدمتي ارزنده در كمك به چرخه گروهي (دزدي از دزد ديگر) و (بباد دهي ذخاير بدون بازگشت) خدمت شايسته اي مي كنند. در سيستمي كه شما در روياي درست كردن آن - بدون داشتن هيچ ايده اي در مورد تعريف شكل درست آن) كسي كه درآمد خوبي ندارد تمام عمرش بدنبال گذران لحظه اش مي دود و آنكه ياد گرفته در اقتصاد مريض چگونه بايد پول درآورد (و ماشين مدل روز - در حد مقدورات آن كشور- سوار شد و هر ماه گوشي موبايل را عوض كرد و خانه هاي بزرگ خريد و به سفر دوبي و اروپا رفت و ...) عملا بخشي از زنجير دزدي از دزد ديگر شده و در تمام طول عمرش جز خدمت به تخريب بيشتر كشورش كاري انجام نخواهد داد.


از: ایمان

نتوانستم از تگ هاي HTML اين جا استفاده كنم. جواب كوتاهي نوشتم كه لطفا از آدرس زير بخوانيد:
http://imiran.com/azcanada.html


متاسفانه با نوشته شما اصلا موافق نيستم اين فقط شانه خالي كردن از بار مسوليت است پس چه كسي بايدايران رابسازد نميشود كه همه بروند خارج.بايد با مشكلات ساخت و وطن را آبادكرد اين كارشدني است باوركنيد ببخشيد بهتر است تنبلي و خودخواهي را كنار گذاشت نه اينكه آنرا توجيه كرد اميدوارم همه جوانان ايراني عاقبت به خيربشوند


من سالها درگير همين كنكاش بودم تا بالاخره مهاجرت رو انتخاب كردم.


از: حميد

مهاجرت فقط در صورت اجبار درسته وگرنه نوعي وطن فروشيه


از: مهناز

من هم با شما موافقم


از: مهرداد

انگيزه نگارش يك چنين نثر مكلف با چنين كلمات و واژهاي نامانوس چيه؟ معني عبارتي چنين غريت"تموج انكسارآلود دوري از ديار پيشين " را گمان نكنم كسي با يك بار خواندن بفهمد. البته هر كس مختار است نثر خود را داشته باشد اما براي طرح مسائل نظري اينچنيني بهتر نيست از يك قالب ساده تر و همه فهم تر استفاده كرد؟ در همين زمانه صعود برق آساي تكنولوژي نيز بهتر است بعضي وقتها به گذشته رجوع كرد و گلستان سعدي را ورقي زد.


چند سوال:
1- لطفا يكي دو نمونه از پارادوكسهاي نوين مذكور را نام ببر.
2- لطفا يكي دو نمونه از بديل هاي تاريخي مهيا كننده بستر رشد را ذكر كن.
و يك نكته :
مهاجرت براي گريز از فشار زندگي در محيط ترويج "تمايز و همگرايي ايده هاي سنتي و مدرن" توصيه خوبي است منوط به اينكه اين محيط در ذهنيت و فرهنگ شخصي مهاجر نهادينه نشده باشد و به همراه خودش كوچ نكند چه در اينجالت فشار وارده بواسطه بهم خوردن توازن فشار محيطي روي تك تك المان ها بخش قابل ملاحظه اي از توان و تمركز مهاجر را بخود اختصاص مي دهد و مانع بزرگي در راه موفقيت اجتماعي او مي شود.

بحث جالبي را باز كرده اي. ضمن تشكر منتظر پاسخ پرسش ها هستم.