جديدا به اين نتيجه رسيدهام که در مهاجرت، غالب نابخرديهاي موزون (مثلا تموج انکسارآلود دوري از ديار پيشين)، موجب بروز تبري از حذف اکثريت مالوف به فرهنگ ديرباور میشود. به بياني ديگر در يک جامعه برتر، صعود برقآساي تکنولوژي همواره موجبات شکاف قهرآميز نسلهاي گريزان از فرمهاي مطرح در اجتماع را فراهم ساخته و پارادوکسهای نوینی را رقم زده است. اصولا چرا نبايد با کاوشي دورنگر، قليان پلشتيهاي رسوب کرده در باورهاي يک جامعه را زدود، تا در نهايت طرحي نوين درانداخته شود؟ با استثناءها کاري ندارم ولي نظر ميانگين يک جامعهء جستار گسيخته، و تا حدودي نيمه اسطورهاي مثل ايران، همواره مانع تعالي آن بخش توسعه نيافتهء پنهان ولي ساختاريافته بوده که صد البته خود مزید بر علت گشته است. شايد بهتر باشد تا تمرکز را به کانون اصلي اين هنجار که همانا رشد صحيح ولي آهستهء نهادهاي معنوي در يک بستر مهيا شده از بديلهاي تاريخي است معطوف کنيم. آيا بهتر نيست به جاي اينکار با چرخشی نوين اين بزه پست مدرن را به چالش بگيريم؟ بقول ويکتور کاريسکي "هجوم لگاريتمي زيادهخواهي نبايد موجبات ترويج طيف عتاب آلود و بسندهناپذير را فراهم کند، چرا که سقوطش قطعي است!" شايد اين گفته در وهله اول بديهي بنظر برسد ولي بايد پرسيد پس چرا ديربازي است که بشر در سلطه وقفهناپذير تکرار، سيالگونه از چيرهگي باز مانده و مقهور بسط حضور المانهائي شده که خود در توليدشان هيچ نقشي نداشته؟ کار به جائي رسيده که پاسخ هگل هم ديگر کاربري خود را بکلي از دست داده و ديگر محلي از اعراب ندارد. از این رو است که ميگويم مهاجرت بهترين روش مبارزه با اين بلاي نشئات گرفته از تمايز و در عین حال همگرائی ايدههاي سنتي و مدرن است.
تا نظر شما در اين رابطه چه باشد.