يادداشتهايی از کانادا

مهاجرت و همنهشتي متباين (بعدي) » صفحه اصلي « (قبلي) عشق خراساني
 
Monday, March 22, 2004

ساعت دو بعدازظهر بود، داشتم درس می‌خوندم، آخه فرداش امتحان شیمی داشتم. اولین امتحان ثلث سوم.

مامانم اومد پیشم و گفت: تلفن کارت داره

- کیه؟
- نمیدونم

تلفن رو برداشتم.

- بله بفرمائید
- سلام

- سلام، ببخشید شما !؟
- پَدا (padaa) منم مهدی

- تلفن منو از کی گرفتی؟
- از هیچکی، از تو دفتر مدرسه ورداشتم.

تعجبی نکردم، لابد می‌پرسید چرا؟ آخه بابای مهدی ناظم ماها بود. مهدی هم گاهی تو دفتر باباش پلاس بود و تو کارا بهش کمک می‌کرد. البته باباش شیمی هم درس می‌داد ولی نه به کلاس ما. از اون معلمهائی بود که منطقه به مدرسه تحمیل کرده بود. اگه هنوز دکتر رئیس دبیرستان بود، بعنوان معلم دوره راهنمائی هم قبولش نمی‌کرد، چه برسه به ناظم کلاسهای دوم نظری. آدم بدی نبود فقط گیج بود.

- خب چکار داری؟
- واس ببینمت

- باشه فردا بعد از امتحان همدیگر رو میبینیم
- نه نمیشه، فردا خیلی دیره، همین امروز کارت دارم

- آخه فردا امتحان ...
- میدونم، واسه همین امتحان کارت دارم. چند تا اشکال دارم میخوام ازت بپرسم. تا نپرسیدی بهت بگم که تلفنی نمیشه. یه آدرس بده ساعت چهار بیام ببینمت، وقتت رو زیاد نمیگیرم. پَدا من بی‌مرام نیستم، بخدا جبران می‌کنم

- خب پاشو بیا خونمون. بعد با خنده ادامه دادم: لابد آدرسو هم داری؟
- با خنده گفت: آره دارم. میدونستم رومو زمین نمیندازی، نوکرتم به مولا. از لحاظ بابات اینا خیالی نیست؟

- نه بابا راحت باش

مشکوک شده بودم. کلی از این ابرها که تو کارتونها افکار طرف رو نشون میده بالا سرم میومد و میرفت: چرا اومده سراغ من؟ من که رفیق فابریکش نیستم! از خیلی‌ها میتونه اشکالات شیمی‌شو بپرسه. اصلا چرا باباش نه؟ ...
ول کن، مهم نیست. حالا بنده خدا به تو رو آورده، بهتره کمکش کنی. اگه خیلی خواست طول بکشه یه جوری عذرشو بخواه. کاش تو یه پارک قرار میذاشتی، اونجوری میتونستی راحت قال قضیه رو هم بیاری و حب جیم رو بخوری ...

باید از قبل بگم که مهدی با وجود اینکه کمی عشق‌لاتی حرف میزد و گشادگشاد راه میرفت ولی کلا بچه بی‌آزاری بود و اصلا پی خلاف نبود و برای اینکه مقبول باشه کلی هم باحال‌بازی درمیاورد. ولی کلا راهش از من جدا بود و رابطمون فقط محدود بود به یک سلام و علیک. تا اینکه یه روز باباش ازم خواست اونو حتی شده بعنوان ذخیره بیارم تو تیم والیبال تا مثلا کمی روحیه بگیره و نمره ورزشش هم دو نمره بره بالا. از اون موقع به بعد خیلی به من بفرما میزد تا بحساب بگه قدرشناسه. ولی اینم باعث نشد که با هم صمیمی بشیم. ویژگی بارز مهدی، تنبلیش بود.

تو البرز یه قانون وجود داشت که معلم‌ها میتونستن بچه‌هاشون رو بدون امتحان ورودی ثبت‌نام کنن. با وجود تغییر اوضاع و احوال، این قانون هنوز پا برجا بود و مهدی اینجوری به حساب شده بود "البرزی". اوضاع درسیش خیلی بد بود. معلمها همش بهش میگفتن: "تو با این درس نخوندنت، داری آبروی باباتو میبری". بچه‌ها هم پشت سرش میگفتن: مهدی به باباش رفته.

مهدی سر ساعت چهار اومد. سئوالاشو یکی‌یکی پرسید و از هر چی من میگفتم یادداشت برمیداشت و گهگاه هم نوشته‌هاشو با من چک می‌کرد. چند تا مسئله هم براش حل کردم که پیر خودم هم در اومد. بعدش هم کلی تشکر کرد و رفت.

فرداش رفتم سر جلسه امتحان. تو البرز رسم بر این بود که سئوالات دو ساعت قبل از امتحان، توسط یک دبیر از سالهای بالاتر در حضور معلمهای اون درس و خود دکتر مجتهدی طرح و تکثیر میشد. یه حالت قرنطینهء مودبانه. اوراق امتحانی هم کد دار بود و دانش‌آموزان پس از نوشتن مشخصات خودشون، بخشی از ورقه را که برای اینکار طراحی شده بود از روی قسمت چسب‌دار تا می‌کردند. این قسمت پس از بسته شدن، کاملا سیاه و مخفی بود. موقع تحویل ورقه هم بدقت چک میشد تا اینکار به درستی انجام شده باشه و ورقه علامت‌دار نباشه. بعد ورقه‌ها بُر میخورد و بین معلمها قسمت میشد تا صحیح کنن و مثلا پارتی‌بازی نشه. فکر کنم دکتر این روش رو از شرلوک هلمز یاد گرفته بود!

سئوالات پخش شد. روی زمین و کنار صندلی‌ها. و با فرمان "شروع" که اینبار دیگه از زبان دکتر مجتهدی نبود، برگه سئوالات رو برداشتم. به عادت همیشگی اول نگاهی سریع به سئوالات انداختم که ناگهان برق سه فاز از سرم پرید. درست حدس زدید، احتمالا شما از اول هم میدونستید که اینجوری میشه، ولی به حضرت عباس من حتی حدس هم نزده بودم. آره سئوالات همونائی بود که مهدی ازم پرسیده بود، بهمون ترتیب.

پس از اینکه حالم جا اومد، شروع کردم به جواب دادن. خیلی زود تموم شد که تازه به این فکر افتادم که نکنه یه وقت گندش دربیاد، نکنه کلکی تو کار باشه، ممکنه تجدیدم کنن، از اون بدتر ممکنه رفوزه‌م کنن یا حتی اخراج و ..... یواشکی نگاهی به مهدی کردم، دیدم داره مینویسه. با خودم گفتم: اگه اولین نفری باشم که بین 500 نفر ورقشو میده حسابی تابلو میشم، و اگه توطئه‌ای در کار باشه، انگار که با پای خودم به مسلخ رفته باشم و آبروم پیش همه میره. گفتم بهتره صبر کنم. اصلا بهتره صد نفر بعد از مهدی برم ورقمو بدم، ولی نه، حتما باید این نامرد رو ببینم.

با خودم گفتم: چرا نامرد؟ بد کرده یه حال اسیدی بهت داده؟ یه بیست زدی تو رگ حالا دو قورت و نیمت هم باقیه؟
یکهو به این فکر افتادم که اگه مهدی بیست بشه چی؟ همه شک میکنن. اصلا بهتره منم از قصد، یکی از اون مسئله سختها‌رو اشتباهی حل کنم تا بیست نشم. دوباره گفتم: چرا اینکار رو کنم؟ همه میدونن که من درسم خوبه. من که گناهی نکردم. تازه‌شم همه رو خودم حل کردم. تقلب که نکردم. اگه کسی مقصر باشه مهدیه نه من!
ولی با این وجود روش حل مسئله‌ها رو کمی تغییر دادم. بعدشم خودم رو یه جوری مشغول نشون دادم. ولی مگه این وقت لعنتی میگذشت. هر ثانیه برام شده بود یه ساعت. بالاخره طاقت نیاوردم و بعد از هفت هشت نفر بلند شدم که ورقمو بدم. قلبم داشت از قفسه سینه‌م کنده میشد. ورقه‌رو دادم، داشتم سالن ورزش، محل برگزاری امتحان رو ترک میکردم که یه نفر صدام کرد. انگار دنیا داشت رو سرم خراب میشد. با لحنی مهربان بهم گفت: پسرم یادت رفته سربرگ رو
بچسبونی! دهنم خشک شده بود. با هزار بدبختی سربرگ رو چسبوندم و از سالن اومدم بیرون. رفتم پشت توری زمین تنیس ایستادم و در سالن رو میپائیدم تا ببینم مهدی کی میاد بیرون.

بالاخره با نفرات آخر اومد بیرون. با خودم گفتم: عجب خنگیه! من که همه رو براش حل کرده بودم!
مونده بودم که چی بهش بگم؛ ناراحت باشم و شاکی، یا خوشحال و شاکر!

تا منو دید از کنارم گذشت و یواشی بهم گفت: پَدا بیرون مدرسه تو مغازه رحیم آقا میبینمت. بعدش هم راهشو کج کرد و رفت.
کمی با دوستام حرف زدم تا یه وقت کسی مشکوک نشه، بعدش یکراست رفتم سر قرار. دیدم منتظره. لبخندزنان گفت: حال کردی؟ نگفتم جبران میکنم!

آرامشش منو هم آروم کرده بود و پرسیدم: آخه چطوری؟
گفت: فکر کنم امسال معلمها خودشون با همدیگه سئوالات رو طرح میکنن و میدن ناظم هر دوره، اونهم روز امتحان ترتیب تایپ و تکثیر رو میده. دیروز صبح آقای لطیفی و آقای عباسی اومدن خونمون و با بابام رفتن تو یه اطاق و در رو بستن. من با جیمزباندبازی فهمیدم دارن واسه فردا سئوال طرح میکنن. بعد که اونا رفتن، در یک فرصت مناسب رفتم سر اثاث بابام و لای یک پوشه یه برگه دستنویس، که ظاهرا حاصل کارشون بود پیدا کردم، جنگی از روش نوشتم و گذاشتمش سر جاش. بعد با خودم گفتم بهتره از تو کمک بگیرم، چون مطمئن بودم دهنت قرصه، بقیه‌شو هم که خودت میدونی.

من تو البرز هیچوقت شاگرد اول نبودم، یعنی حقیقتش شاگرد دوم یا سوم هم نبودم، بهترین رکوردم یه عنوان شاگرد چهارمی بود اونم فقط یکبار. خوب یادمه یه ثلث محمدعلی معدلش بیست شد اونم سال سوم ریاضی! اونم تو مدرسه‌ای که بقول مرحوم بوذری، استاد پیر ادبیاتمون: بیست مال خداست، نوزده مال پیغمبر، هجده مال ائمه، هفده مال شاه، شانزده مال دکتر مجتهدی، پانزده مال معلم و چهارده به پائین مال شاگرد. من هیچوقت واسه نمره چک و چونه نمیزدم و به اصطلاح خودمو جر نمیدادم، ولی درسم خیلی خوب بود و نمراتم جوری بود که میشد حتی شاگرد اول خیلی از استانها باشم، ولی تو البرز یه جور دیگه بود، یعنی خیلی‌ها با معدل بالای نوزده شاگرد n اُم بودن. البته تو یکی دو درس بی‌رقیب بودم ولی کلا بچه‌ی بی‌عنوانی بودم. بودن توی تیمهای ورزشی برام کمی محبوبیت آورده بود و خیلی از بچه‌ها ترجیح میدادن اشکالاتشون رو از من بپرسن تا از دیگران، منم تا جائی که میتونستم کمکشون میکردم. سر امتحاناتی که شماره صندلی نداشت، صندلیهای اطرافم سرقفلی داشت، چون هم خیلی مثلا با معرفت بودم و دست و دلبازی میکردم و هم شاگرد تابلوئی نبودم.

بهش گفتم: کس دیگه‌ای که در جریان نیست؟
- نه بابا، مگه بچه‌ام

- دیوونه اگه بیست بشی گندش در میاد!
- پسر کجای کاری؟ حداقل تو این زمینه همه باید پیش من لنگ بندازن. مگه مغز خر خوردم بیام خودمو انگشت‌نما کنم؟ من فقط به اندازه سینزده چارده نوشتم، همینکه تجدید نشم بسه. خیالت جمع باشه. ولی پَدا تو هم باید حواست باشه یه وقت چیزی از دهنت در نره. اصلا شتر دیدی ندیدی. همه چیزو همین الان فراموش می‌کنیم و تموم. قبوله؟

- قبول
- پس یه یا علی بگو و بزن قدش

خیالم کمی راحت شد. خداحافظی کردم و رفتم خونه تا خودمو برای امتحان بعدی آماده کنم. قضیه دوباره و سه باره و چندباره تکرار شد اونم درست یه روز قبل از هر امتحان. دیگه بیرون ازخونه قرار میذاشتیم تا کسی شک نکنه. البته من مجبور بودم درسمو بخونم تا بتونم مسائل رو حل کنم. تازه از ترسه اینکه یه وقت موضوع لو بره، نمیتونستم از کسی سئوال کنم، جز داداشم که همیشه تو درسها بهم کمک میکرد. تازه امکان داشت مهدی نتونسته باشه سئوالها رو گیر بیاره، یا سئوالها عوض بشه یا حتی باباش فهمیده باشه. به هم قول داده بودیم تا هر اتفاقی افتاد همدیگرو لو ندیدم که البته این پیشنهاد از من بود و بیشتر هم به نفع خودم. مثل همیشه روزهای امتحان زودتر میرفتم تا با بقیه تبادل اطلاعات کنم، میخواستم همه چیز عادی باشه، ولی یکی دوبار که یکی سئوال پیچیده‌ای کرده بود که یا بلد نبودم یا حالشو نداشتم که جواب بدم، میگفتم: فکر نمیکنم این تو امتحان بیاد. هر بار که ورقه سئوالها رو بر میداشتم و مطمئن میشدم که خودشه، نفس عمیقی میکشیدم و ورود یه بیست دیگه تو سطرهای کارناممو جشن میگرفتم.


تا شروع سال تحصیلی بعد ، هنوز گهگاهی ترس ورم میداشت که نکنه قضیه رو بشه! که البته نشد.

اون سال از مهدی و باباش خبری نبود، وقتی پرس‌وجو کردم فهمیدم باباش خودشو منتقل کرده به شهرستانشون و همشون کوچ کردن اونجا. دیگه خیالم راحتِ راحت شد.

اون سال مهدی با یه ضرب قبول شدنش باباشو رو سفید کرد. هیچ نمیدونستم روز گرفتن کارنامه، آخرین باریه که مهدی رو میبینم، ولی هنوز بعد از گذشتن بیست سال و اندی، آخرین حرفاش تو گوشمه:

- پَدا همه چیز فراموش تا بیست سال، قبوله؟
- قبول

- پس یه یا علی بگو و بزن قدش

من سر قولم موندم، مطمئنم مهدی هم.


تورنتو - تابستان ۱۳۸۰

(نوشتمش بیاد آن آدم‌ها و آن روزها. داستان انگاریدش)


از: شكر

جالب بود
اخرش ديگه درام شده ولي قشنگ بود
اين اتفاق يه طوري براي من هم افتاد سال سوم دبيرستان امتحان ميان ترم شيمي بود من هم جز بچه هاي زرنگ ميشه گفت بودم ولي نه مثل شما خلاصه ما سر اين امتحان نرسيديم هيچي بخونيم. يكم ناراحت بودم (اخه من اگه نخونده باشم ديگه خودمو بدتر تو اضطراب نميندازم) خلاصه رفتم مدرسه امتحان زنگ دوم بود. نميدونم چي كار داشتم رفتم دفتر مدرسه يه سوال بپرسم. در رو باز كردم ديدم كسي نيست. طبق معمول كه آدم راحتي هستم و ترسي به دلم راه نميدم رفتم تو . ديدم روي ميز آخر دفتر يك سري پلي كپي هست يكي شو برداشتم نگاه كردم ديدم سوالهاي امتحان شيمي هست. اون لحظه اصلا فكر نكردم اگه كسي منو اينجا ببينه چي ميشه فقط يكيشو برداشتم و سريع از دفتر رفتم بيرون.
رفتم تو يه كلاس خالي نشستم ببينم سوالها چي هست. اما از اونجايي كه هيچي نخونده بودم گفتم برم از يكي از بچه ها كمك بگيرم.
مهدي رو صدا زدم گفتم بيا سوالها رو پيدا كردم حل كنيم. مهدي بچه نسبتا زرنگي بود و قدرت استدلالش خوب بود.
خلاصه سوالها رو يكي يكي حل كرد و بعد برگرو پاره كرديم رفتيم بيرون.
حالا بگو نمره ها چي شد.
نمره اول كلاس من شدم 18.5 و مهدي نميدونم چرا شد 14.5 فكر كنم حول شده بود. اما براي اخر ترم جبران كردم و خوب خوندم.
سال بعدش كه از رفتم پيش دانشگاهي و گاهي به مدرسه سر ميزدم چون با معلمها و دفتر دار رفيق بودم گفتم همچين كاري كردم. اونم گفت نوش جونت
نا گفته نماند پارسال تو همين مدرسه من تدريس كردم كه براي هفت پشتم بس شد.


خبر آمد رد پاي شما را در جزاير قناري ديدن .


از: دوست

چرا آپديت نميكني؟


از: فرهاد

سام عليك،

خواستيم عرض ادب كنيم و سلام. به منزل هم سلام برسان. الآن كه ديدم مدتهاست از شما خبر ندارم ياد اين شعر افتادم

من در دورترين
نقطه جهان ايستاده ام
در كنار تو

جنوب شپرد هم آمدي پايين شهري نمي شي.


پاينده باشيد
فرهاد


از: زرتشت

I'm looking for a bassist and drummer for a band in toronto(richmond hill),mail bezanin-metallica8287@yahoo.com


مامان نيلو جان, بايد زنگ ميزدي منزل ما. با آمبولانس آوردميش اينجا واسش سوپ درست كرديم كه حالش بهتر شه....
(البته شوخي ميكنم, نگران نشيد)


نكنه هنوز مهدي با شما است كه ازتون خبري نيست؟ ساعت چهار و نيم عصر جمعه است . زنگ زديم بگيم خدا بد نده و بگيم دلتنگتون هستيم ولي متاسفانه نشد كه نشد... به ستاره ات خيلي سلام برسون.


باحال بود :)


بسيار جالب بود. خيلي حال كردم. خوشبختانه من وقتي "O'level" ميخوندم اجازه داشتم يكي دو درس رو بندازم و ... از همون اول شيمي رو انداختم...


از: مهدي

من هم سال نو را تبريك مي گويم به اميد سالي پر از موفقيت براي همه شما بخصوص
به بچه هايي كه در بالا اسمشان ذكر شه
(كتبالو و.......)
ESSAY22@HOTMAIL.COM


خيلي قشنگ بود سهيل عزيز. پس ديگه هيچ وقت مهدي رو نديدي. آره؟ پدا يعني چي؟
خوش بگذره.


آقا اين مهدي ديگه بوي چرچ-ولزلي گرفت. برو سراغ سوژه جديد :)


از: pooyan

جالب بود


از: سرخاب

پدا چيه سهيل؟
ولي حرف نداشت واقعا!


از: Afshin

Soheil Jan,
Nice story, it was really great. But I hoped you would talk more about Rahim AghA ;) !!!


از: Tehrantonian

شيمي در دبيرستان ما جاي شوخي نبود. يك دبير شيمي داشتيم كه تو چشم هاش سايه مرگ رو مي شد ديد. حاضر بودي بجاي كتاب شيمي مدرسه بروي سه جلد كتاب مورتيمر را از بر كني بيايي ولي صد سال فكر هيچ جور تقلبي نكني. فكر كنم اگر بعد از بيست سال مي فهميد تقلب كرده اي مي آمد آن سر دنيا و ترورت مي كرد. كلاسش هم تنها كلاسي بود كه كسي جرات نفس كشيدن با صداي بلند نداشت چه برسه به سر و صدا كردن. الحمدالله ترس از ايشون باعث شد نمره هاي شيمي جزو بهترين نمرات كارنامه باشند. حتي يادم هست كه موقع آماده سازي براي كنكور وقت چنداني براي شيمي خواندن نداشتم - خصوصا كه براي ما ضريب 2 داشت و اگر از ترس ايشون عمقي نخوانده بودم هرگز نمي رسيدم به تست زدن شيمي چون حتي فرصت نكردم يكبار كتابهاي شيمي را دوره كنم. هر جاي اين دنيا كه برايش آرزوي خوشبختي و موفقيت دارم.


از: ملا

مشابه اين داستان براي حقير اتفاق افتاد وقتي كه در حوزه علميه تلمذ ميكرديم منتها از ما امتحان نميگرفتند!


مل گيبسون و تقلب در امتحان؟! ;)
من يادمه تو يكى از درسهاى دانشگاه ميدونستيم كه استادمون علاوه بر دانشگاه ما تو دانشگاه ملى هم درس ميده. چند هفته پيش از امتحان پرس و جو كرديم و فهميديم استاد خواسته كه امتحان هر دو دانشگاه تو يك روز برگزار بشه. خيلى ساده ميشد نتيجه گيرى كرد كه سوالات مشابه خواهد بود. خوشبختانه امتحان دانشگاه ملى صبح و امتحان ما بعدازظهر بود! ديگه تا آخرشو بخون ديگه با كمك دوستانى كه اون ترم اين درس رو نگرفته بودند و به عنوان جاسوس فرستاده بوديمشون دانشگاه ملى دو ساعت پيش از امتحان سوالات رو داشتيم!
شاد باشى


از: زولبيا

سلام خوبي سال خوبي داشته باشي(چون همه اينو ميگم به همين اكتفا ميكنم) خواستم تا اخر بخونم ديدم كه خيلي زياده واسه همين اف شدم ميخونم ..خواستم سلامي عرض كنم و ازتون دعوت كنم وق داشتي يه سر به ما بزني


از: آيدا

آخيييييي خيلي قشنگ بود


از: هاله

عالی بود سهيل جان. :) اينو من نوشته بودم پارسال: http://mithras.org/mt/000423.html


قشنگ بود پزي بود... ما رودابه اي هاي فرانسه زبان هم خوبه اينجا يه پزي بديم!!! رودابه اي نبود ؟؟ فرانسه زبان نبود؟؟؟


از: علي

آخ سهيل با اين نوشتت. سالن ورزشمون، اون سربرگها، رحيم آقا، زمين توري... اگر جزو اون واليباليستهاي سال بالاييامون بودي که کولاک بازي ميکردند بدون که بارها بازياتو ديدم! بابا منو بردي بيست سال پيش. اي البرز اي... حالا ميتونم پز بدم که گرفتن سه سال پشت سر هم معدل بالاي نوزده از اونجا يعني چي!
نوشتت سهيل واقعاً حالي داد اينجا، انگار الان دوباره اونجا بودم تو مدرسمون البرز... مرسي