يادداشتهايی از کانادا

گنجشک لالا (بعدي) » صفحه اصلي « (قبلي) باي باي ژان
 
Friday, November 21, 2003

گشتي در شهر
گرد خستگي را از تن تکانديم و به عزم گردشي در شهر بيرون زديم تا چشمان مشتاقمان را روشن کنيم به آنچه بدان وعده‌اش داده بوديم. پياده از پل وست مينستر Westminster که يکي از ده پل تيمز است گذشتيم تا در آنسو به ديدار ساعت بيگ‌بن Big Ben و پارلمان انگلستان برويم. در طول مسير اتوبوسهاي قرمز دوطبقه ليلاند، تاکسيها، تلفنهاي همگاني، صندوقهاي پست، بارها و بارها جلب توجه ميکردند، سمبل‌هائي از لندن که بعضا از کفر ابليس نيز معروفترند. پس از چند دقيقه پياده‌روي به پارلمان و ساعت بيگ‌بن رسيديم. ساعتي بود بس آشنا، با صفحه‌هائي رو به چهار سو. هرگاه آن چکش دويست کيلوئي شروع به نواختن ميکرد، منتظر بودم تا صدائي بگويد: "اينجا لندن است راديوي BBC"، از بچگي صدا آشنا بود و کماکان نيز. بلنداي برج ساعت، افزون بر 90 متر است و از ساختمانهاي پارلمان محسوب ميشود.

با خود گفتم کاش "آلفرد هيچکاک" اينجا بود تا منهم مثل "رابرت دانت" ميتوانستم با عقربه‌هاي بيگ‌بن تاب بخورم (The 39 Steps). محو افکار خود بودم که صدايي در گوشم طنين انداخت:
بجنب، اگر بخواهي فس‌فس کني هيچي نخواهي ديد.
برگشتم ولي کسي را نديدم.
صدا دوباره گفت: اينجا هستم.
گفتم: ببخشيد شما رو بجا نميآورم.
گفت: منم، آليور!
گفتم: آليور توئيست؟
گفت: نه! اون زير پل لندنه، اينجا پارلمان انگليسه، منم آليور کرامول.
گفتم: ولي سر شما که از تن جدا شد!
گفت: نه! اون توماس مور يا بقول "فرد زينه‌من" مردي براي تمام فصول! بود. ميخواستم بهت بگم اگه خيلي مکث کني وقت کم مياري، اينجا لندنه، تورنتو نيست که بشه همه ديدنيهاشو تو يه روز گشت.
عصباني گفتم: از شما بعنوان يک نجيب‌زاده انتظار چنين فرمايشي رو نداشتم، تورنتو اصلا هم اينطور نيست، من براي اين جسارتي که کرديد، شما رو به دوئل دعوت ميکنم.
که ناگهان از خنده منفجر شد و گفت: پسر اين حرفها مال تو کتابهاست، فقط ميخواستم کمکت کنم. بعد ادامه داد: بليط Hop On Hop Off بگير تا بتوني اکثر جاهاي معروف رو ببيني.
با غيظ سرم رو برگردوندم و تند به مسيرم ادامه دادم. صداي دائي جان توي گوشم اومد "آخه از کانادا جان، تو ديگه چرا؟ تو که انگليسيها رو خوب ميشناسي! " نگاهي به اون طرف خيابون انداختم و ناگهان گل از گلم شکفت. گفتم: خدايا شکرت، بالاخره يه آشنا ديدم. اونم چه آشنائي، يه رفيق شفيق قديمي، حتما کمکم ميکنه. رفتم اونور خيابون پيشش و صداش کردم:
ويني جان سلام.
به آهستگي سرش رو برگردوند و گفت: به‌به! باد آمد و بوي عنبر آورد، سلام از کانادا جان، چطوري؟ دلم خيلي برات تنگ شده بود، چه عجب از اين طرفها .....
حرفشو بريدم و بهش گفتم: سلام و احوالپرسي رو بذار واسه يه وقت ديگه. بعدش تمام ماجرا رو براش تعريف کردم.
جواب داد: پسر بي‌خيال تو که بچه آبادان نيستي که لاف اومدي. دوئل موئل چيه، آقاي کرامول مرد شريفيه، خيلي مشديه به مولا، فقط خواسته کمکت کنه. من الان نزديک چهل ساله که مجسمه‌م روبروي مجسمه ايشونه و تو اين مدت جز مردانگي و صفا چيز ديگه‌اي ازشون نديدم، راجع به Hop On Hop Off هم کاملا حق با ايشونه، حتما بليط‌شو بگير.
موقع خداحافظي هم کلي قسمم داد که اگه تونستم يه شب شام برم پيشش. يه ليست هم از جاهاي مهم و ديدني نوشت و داد بهم.
زود برگشتم پيش همسرم که مشغول عکاسي بود، گفتم:
همسر جان، نميدونم Hop On Hop Off چيه ولي بايد بليط‌شو بگيريم.
با خنده بهم گفت: ناز بشي! پس من تا حالا کجا بودم؟ خودت گفتي از اون اتوبوسهائي که تو سفر پاريس گرفتيم اينجا هم بگيريم! ايناهاش اينم دو تا بليط.
خجالت کشيدم يا بهتره بگم احساس پوچي کردم، با خودم گفتم بهتره برم خودمو بندازم تو تيمز، يا بهتره به ملکه فحش بدم تا بيان سرمو از تنم جدا کنن. بعد که کمي حالم سر جاش اومد به خودم گفتم: نه، بهتره زنده بمونم تا براي اونهائي که نميدونن چيه، شرح بدم.
سرگرم تماشاي پارلمان بودم که ناخداگاه شنيدم يه انگليسيا با اون چشاي چپش به دوستش گفت: فاطي بريم اونور خيابون ابي Ebi رو ببينيم. خوشحال شدم که تو اين مدت کم حسابي زبونشون رو ياد گرفته بودم، حالا اگه وقت پيدا کنم ميخوام "فسلخ" رو در چند جلد ترجمه کنم. به همسر گفتم:
بريم اونور خيابون ابي رو ببينيم.
جواب داد: Abbey نه Ebi. و بعد توضيح داد که کليساي وست‌مينستر Westmisnter Abbey يکي از معروفترين کليساهاي دنياست. مراسم تاجگذاري، عروسي و بزرگداشت خيلي از سلاطين و بزرگان انگليسي و حتي غير انگليسي اينجا برگزار شده. آرامگاه سرباز گمنام هم در اينجاست.

ضربه اول
چند ساعتي بود که اون اطراف در حال انجام عمليات توريستي بوديم، وقتي همه جاهاي ديدني رو تا دو رقم اعشار سياحت کرديم، متوجه شديم که حسابي گرسنه‌ايم. از روي ليستي که "ويني" داده بود يه رستوران رو انتخاب کرديم و رفتيم به سمتش، ولي مگه بهش ميرسيديم. سرانجام در حين نااميدي رسيديم. وااااه عجب جائي بود.
در حاليکه يک پيشخدمت ما رو اسکورت ميکرد وارد سالن اصلي شديم. منتظر بودم با زدن شيپور، ورودمون رو اعلام کنند: "سر سهيل از کانادا دوک نورث يورک و بانو" ولي خبري نشد. رستوران فوق‌العاده‌اي بود، به همسر پز دادم که: کيف کردي عجب جائي رو پيدا کردم؟ ديدي "ويني" چه دوست خوبيه؟ غذاها خيلي عالي بودند: سوپ ملکه ويکتوريا، سينه اردک با سس پرتقال، راسته دسته‌دار بره (Lamb Chop) با سس نعنا. نوشيدني هم که فقط از قوچان نداشتند! انتخاب همسر مثل هميشه هماهنگ بود و دلپذير. دسر به من ثابت کرد که فرانسويها بيخود واسه انگليسيها جوک در ميارن.
صورتحساب، خماري رو از سرم پروند، آنهم به پوند. بله حق با شماست، انگليسيا کار خودشونو کرده بودن! خوشبختانه ضربه به جيبم وارد شده بود وگرنه نميدونم چه بي‌ناموسي رخ ميداد.
پولي نداشتم، ميخواستم به سمت ظرفشوئي برم که متوجه شدم ميشه بجاش امضا داد! خوشحال شدم که به لطف وبلاگ، در اقصي نقاط دنيا طرفدار دارم.

اتوبوسي بنام "بپر بالا بپر پائين"
در اکثر شهرهاي بزرگ، شرکتهاي توريستي سرويسي دارند که در انگليس به آن Hop On Hop Off گفته ميشود. اين سرويس شامل اتوبوسهائي است که طبق يک زمانبندي مشخص، يک يا چند مسير بسته را طي ميکنند. يعني از يک ايستگاه شروع به حرکت ميکنند و در نهايت به همان ايستگاه باز ميگردند. در طول مسير که گهگاه حلقوي‌ست، چندين ايستگاه وجود دارد که توريستها ميتوانند سوار يا پياده شوند. در حين حرکت، توضيحاتي به زبانهاي مختلف، از آنچه در معرض ديد است، ارائه ميشود. يک دور کامل ميتواند تا چند ساعت طول بکشد و برخي مسيرها، حومه شهر را نيز در بر ميگيرند. شما ميتوانيد در هر ايستگاه که مايل بوديد پياده شده، محل مورد نظرتان را بازديد کرده و از هر ايستگاهي که خواستيد دوباره سوار اتوبوس ديگري شويد. بليط که در تمامي ايستگاهها قابل تهيه است، بمدت 24 ساعت اعتبار دارد و ارتباطي به ناوگان حمل‌ونقل عمومي شهري ندارد. اين سرويس، اين امکان را ميدهد که بتوان اکثر جاهاي ديدني شهر را ديد. بعضي از آنها بليطهائي بطور رايگان و يا ارزان قيمت، براي ديدار از جاذبه‌هاي توريستي شهر، نظير تورهاي کروز روي رودخانه، کنسرتها، موزه ها، تئاترها و ..... در اختيار مشتريان خود قرار ميدهند. مثلا بليط ما شامل گشت روي رودخانه تيمز نيز بود.

عکسها
قسمت اول
قسمت سوم


از: سهيل

اسم خود من سهيل است و واقعا مررررررررررررررررررررررررررررررررررسي


از: جواد

دروغگوييت معلوم شد.
محال است يك رستوراني داراي حداقلي از اعتبار و شكوه باشد و غذاهاي لذيذ و نوشيدنهاي خوشگوار شهر قوچان را نداشته باشد.
به قول قديميا : دروغگو هميشه روسياهه


از: سعيد

خيلي بي مزه


از:

سلام واقعا عالي است


آقا سهيل, انشاالله هر جا هستي حالت خوب باشه.


از: رضا

بابا يك چيزي بنويس ديگه! خسته شديم از اون سفر نامه. صد بار اونو خونديم.


از: فرناز

رفتين گل بچينين ؟!


دلمون پوسيد... كجاييد پس شما؟


از: امير

اگه پريشب نديده بودمتون ميگفتم حتما رفتين مسافرت، اونهم به يك جايي بدون اينترنت! مثلا بوركينا فاسو و يا كره ماه، خدا قسمت كنه دومي را.
آپديت لطفا.


سلام بر شما،
در آرامش خواب درسا نيم ساعتي همسفر شدم با شما، بسيار خوش گذشت، منتظر ديدارتان هستيم.


سلام. سهيل عزيز


از: مهاجر

يك جيزي راجع به نظر شما در وبلاگ من. من هم اون جمله رو (حكومت با كفر مي ماند ولي با ظلم نه) خيلي دوست دارم، ولي به آن اميد نبسته ام. آن جمله تاييد ميكند كه حكومت ظالم از بين مي رود، ولي هيچ تضميني هم نميدهد كه حكومت بعدي هم ظالم نباشد. پس جمله قوي اي براي اميد بستن نيست. ولي اگر به چيزهايي مثل اصلاحات اميد داشت (كه نمي توانم بگويم خودم هم زياد اميد دارم) اميدمان به اصلاح يك حكومت ظالم است و تبديل آن به يك حكومت عادل.


سلام. زيبا بود اين گشت و گذار تا اينجاش ولي همونطور كه آيدا هم گفت يه وقتي هم برداشتتون رو از مردم انگلوساكسون بنويسيد خوب ميشه. البته همون ساكنهاي انگليس رو منظورمونه. موفق باشيد.


درود به شما. قرارمون فردا شب يادتون باشه. به اميد ديدار دوباره.


از: هاله

سلام، خوبيد؟ از وبلاگ پژواک اينجا پرتاب شدم ديدم به به کلي از عمرم بر فنا بوده که تا حالا مشتريتون نشده بودم. برم با حوصله بخونم.


از: پژواک

آقا شما كه انقدر قشنگ مي نويسيد يه خورده زود تر به روز بفرماييد . ما هر روز چند دفعه سر مي زنيم. منتظر ادامه داستان هستيم.


از: مهاجر

منم اروپاگردي مي خوام!


از: امير

واي كه من چقدر از بازي پل اسكافيلد و اورسن ولز را در اين فيلم لذت بردم.
سهيل جان خدا قسمت كنه تمام دنيا را با عيال بگردي و ما را هم اينچنين در سفرها شريك كني.


هميشه به خوشي و شادي سهيل عزيز.
به ستاره سهيل هم سلام برسون.
خوش بگذره.



از کانادا: متشکرم. در کنار شما دوستان خوب


ما مخلصتيم :)


سهيل جان "مردي براي تمام فصول" به بررسي زندگي Sir Thomas More مي پردازه که بواسطه مخالفت مداومش با تصميمات هنري هشتم - خصوصا ازدواج آخر او - با دسيسه دشمنانش روانه زندان معروف لاندن تاور شد و بعدا با قطع سر توسط تبر زندگي اش را از دست داد.
اليور کرامول کسي بود که موفق شد مجلس لرد ها را عليه چارلز اول پادشاه انگلستان بشورانه و بعد از درگيري هاي نظامي متعدد سر انجام او را دستگير و محاکمه کند. در اين محاکمه چارلز اول به اعدام محکوم شد و سرش را از دست داد. حکومت به کرامول - معروف به Lord Protector - پيشنهاد شد که او عنوان پادشاه را رد کرد و با منحل کردن مجلس لرد ها به رياست شوراي حکومتي انگلستان برگزيده شد. در طي دوران حکومتش با شورشيان ايرلندي و اسکاتلندي و مدعيان تاج و تخت در نزاع بود و چند بار هم مجلس را بازگشايي و منحل کرد. بزرگترين دستاورد دوران حکومت وي از بين رفتن قدرت مطلق پادشاه در برابر مجلس بود و با وجود بازگشت نظام سلطنتي به انگلستان هيچگاه نيروي پادشاه - يا ملکه - از قدرت مجلس فراتر نرفت.
دو روايت جالب در مورد کرامول گفته مي شود. يکي اينکه او هنگاميکه شيرخوار بود توسط ميمون اهلي عمويش در منزل ايشان ربوده شد و ميمون او را با خود به بالاي بام قصر برد و نزديک بود او را به پايين پرت کند و کشته شود. دومين داستان اينکه در همين قصر - هانتينگدن شاير- در طفوليت مشت محکمي به بيني چارلز اول - وليعهد انگلستان - زده بود که بواسطه دوستي ديرينه پادشاه با عموي او از تنبيهش صرفنظر شده بود.



از کانادا: فرمايشات شما کاملا صحيح هستند. ازلطف و دقت شما بسيارسپاسگزارم.


از: محسن

خيلي با مزه نوشتي. مست باده عشق باشي سرخ سرخ


سهيل جان خيلي خيلي خوشمان آمد ! منتظر قسمتهاي بعدي نيز خواهم بود.


از: آينده


سلام دوست خوبم سهيل عزيز
آري روزي نسيم آزادي بر اين خاك وزيدن خواهد گرفت و با آمدنش پيام عشق ونيكي در جامعه آفت زده ما طنين انداز مي شود .آينده روشن ما در سايه آزادي فراهم مي شود .آزادي يك رويا نيست حقيقتي شگرف است شايد بتوان گفت كه معناي زندگيست .
راستي مايل به تبادل لينك با سايت زيباي شما هستم البته اگر قابل باشم


از: امير

جالب بود، ممنون. منتظر قسمت هاي بعدي هستيم.


سهيل جان مرسي. خيلي عالي و دقيق نوشته بودي. چقدر دلم تنگ شده ولي...


از: علي

سهيل كلي كيف كردم با اين طرز توصيفت!! بابا اي ول!


خيلي جالب بود... به قول خودت : مرسي


از: آيدا

سهيل جان در صورت امکان قبل از اينکه از انگليس خارج شوي، کمي هم در مورد برداشتت از مردم انگليس بگو.