کهن ديارا! ديار يارا! دل از تو کندم ولي ندانم،
که گر گريزم کجا گريزم؟ و گر بمانم کجا بمانم؟
نه پاي رفتن، نه تاب ماندن، چگونه گويم درخت خشکم؟
عجب نباشد اگر تبرزن، طمع ببندد در استخوانم!
در اين جهنم، گل بهشتي، چگونه رويد؟ چگونه بويد؟
من اي بهاران، ز ابر نيسان، چه بهره گيرم که خود خزانم؟
به حکم يزدان شکوه پيري مرا نشايد، مرا نزيبد!
چرا که پنهان به حرف شيطان سپردهام دل که نوجوانم!
صداي حق را سکوت باطل در آن دل شب چنان فرو کشت،
که تا قيامت در اين مصيبت گلو فشارد غم نهانم!
کبوتران را به گاه رفتن سر نشستن به بام من نيست،
که تا پيامي به خط جانان ز پاي آنان فرو ستانم!
سفينه دل نشسته در گل، چراغ ساحل نميدرخشد
در اين سياهي سپيدهاي کو؟ که چشم حسرت در او نشانم
الا خدايا! گره گشايا! به چارهجويي مرا مدد کن!
بود که بر خود دري گشايم، غم درون را برون کشانم
چنان سراپا شب سيه را، به چنگ و دندان، درآورم پوست،
که صبح عريان به خون نشيند، بر آستانم، در آسمانم!
کهن ديارا! ديار يارا! به عزم رفتن دل از تو کندم،
ولي جز اينجا وطن گزيدن، نميتوانم! نميتوانم!
*****
از زندهياد نادر نادرپور