يادداشتهايی از کانادا

هروف ازافي (بعدي) » صفحه اصلي « (قبلي) سهراب در خيابان يانگ - Yonge Street
 
Thursday, September 25, 2003

هان اي پدر پير که امروز
مينالي از اين درد روانسوز
علم پدر آموخته بودي
واندم که خبردار شدي سوخته بودي

افسرده تن و جان تو در خدمت دولت
قاموس شرف بودي و ناموس فضيلت
وين هر دو شد از بهر تو اسباب مذلت
چل سال غم و رنج ببين با تو چها کرد
دولت، رمق و روح تو را از تو جدا کرد
چل سال تو را برده‌ي انگشت‌نما کرد
وانگاه چنين خسته و آزرده رها کرد

از مادر بيچاره من ياد کن امروز
هي جامه قبا کرد
خون خورد و گرو داد و غذا کرد و دوا کرد
جان بر سر اين کار فدا کرد

هان ! اي پدر پير،
کو آن تن و آن روح سلامت؟
کو آن قد و قامت؟
فرياد کشد روح تو، فرياد ندامت!

علم پدر آموخته بودي
واندم که خبردار شدي سوخته بودي
از چشم تو آن نور کجا رفت؟‌
آن خاطر پر شور کجا رفت؟
ميراث پدر هم سر اين کار هبا رفت
وان شعله که بر جان شما رفت
دودش همه بر ديده ما رفت

چل سال اگر خدمت بقال نمودي
امروز به اين رنج گرفتار نبودي

هان اي پدر پير!
چل سال در اين مهلکه راندي
عمري به تماشا و تحمل گذراندي
ديدي همه ناپاکي و خود پاک بماندي
آوخ که مرا نيز بدين ورطه کشاندي

علم پدر آموخته‌ام من !
چون او همه در دام بلا سوخته‌ام من
چون او همه اندوه و غم آموخته‌ام من

اي کودک من! مال بيندوز!
وان علم که گفتند مياموز!


از زنده‌ياد فريدون مشيري


از: محسن

اي بنازم اين مشيري رو با اين گفتنش :-).


سهيل منفي ميزني؟
از بس تو اين وبلاگ و اون وبلاگ شعر غمناک خوندي کار دست وبلاگ خودت دادي ها. کجا داري ميري اينوري؟ اينجوري؟



از کانادا: اينکه غمناک نبود تازه کمي هم طنز توشه.