يادداشتهايی از کانادا

سهراب در خيابان يانگ - Yonge Street (بعدي) » صفحه اصلي « (قبلي) پرچم ملي کانادا
 
Wednesday, September 24, 2003

بازيگوشي عصر، کار رو به ساعت 10 شب کشونده، ولي فقط 4 خط ديگه مونده.
بخودم گفتم: بدجنس کلک نزن، درشت درشت ننويس!
جواب دادم: بخدا دارم مثل هميشه مينويسم، چون فقط 3 خط ديگه مونده تو هيجان‌زده شدي، داري الکي ايراد ميگيري.
ميگم: اولا که 2 خط مونده، ثانيا ميخوام حواست جمع باشه يه وقت جر نزني. بد خط هم ننويس.
گفتم: اي بابا مثل اينکه اين خط آخر نميخواد تموم بشه ...

بالاخره تموم شد.
از خوشحالي نميدونستم چکار کنم، انگار نوک قله اورست، هموني که معلممون هفته پيش ازش حرف ميزد، ايستادم.
از ذوق رفتم مامانمو که خوابيده بود بيدار کردم:
مامي، مامي تموم شد!
وقتي حواسش سرجاش اومد پرسيد: چي تموم شد؟
دفتر، دفتر مشقم تموم شد، يکي ديگه بده تا بقيه مشقمو بنويسم.
لبخند زد، از اون لبخندهائي که فقط مال خود خودشه، از همونائي که الان چند ساله تو حسرت ديدنشم، منو تو بغلش گرفت، بعد بلند شد و از تو کمدي که بهش ميگفتيم کمد دانش، يه دفتر ديگه بهم داد.
مثل همون قبلي، فقط رنگ جلدش فرق داشت.
يه دفتر "فرنو" صورتي رنگ

اون دفتر اولين دفتري بود که تا اون وقت تونسته بودم تموم کنم. هميشه يه چيزي باعث ميشد که دفترام تموم نشده برم سراغ يکي ديگه. سال بعدش يه خودکار بيک آبي رو تا آخر تموم کردم. کاري که ديگه هيچوقت نتونستم تکرار کنم.

الان حال و هوام مثل همون شبه. کارهاي شرکت رو طبق برنامه‌ريزي انجام دادم. تموم تموم. کسي نميتونه نق بزنه يا بهونه بياره. همه چيز روبراهه، فقط مونده ثانيه‌شماري براي اتمام خط آخر.

مامي دوستت دارم، دارم ميام، بازم ميخوام لبخند نازتو ببينم


دمت گرم خيلي قشنگ بود.


ما يك روش ديگه داشتيم براي تموم كردن دفترها اون هم هواپيماي كاغذي بود !! وقتي از دريچه كلاسمون كه طبقه سوم بود پرتش ميكردي بيرون نميدوني چه حالي داشت!!! به كسي نگين ماله من هميشه وسط راه سوختش تموم ميشد و يكراست سقوط ميكرد... هيچوقت نتونستم يكي خوبشو بسازم.....


از: ايمن

يادش به خير. چه روزهايي بود...


از: ديونه

عالي بود


من فقط در مورد برادرم يادمه كه چند صفحه اول همه دفترهاش چقدر قشنگ و تميز بود و امكان نداشت خط كشي قرمز نداشته باشه ولي دفتر از نصف كه ميگذشت ديگه واويلا ميشد . معلمش مادرم را صدا ميزد و شكايت ميكرد و برادرم هم عين خيالش نبود . ميگفت ديگه حوصله ندارم . چند صفحه اي خط كشي آبي و سياه هم به چشم ميخورد و ديگه خبري از خط كشي نبود و آنقدر بد خط و گنده گنده مينوشت بلكه زودتر از شر اين دفتر راحت بشه... هيچ كسي هم پسش بر نميومد كه بر نميومد . ولي خودم : ماشالله .... حرف نداشتم ... مثل هميشه !!!


از: محسن

بابا از اون متنهاي قشنگ بود. خسته نباشي. خيلي خوشم اومد


اي بابا... يادش به خير. دفتر فرنو.. بقيه انواع دفتر ها رو اسمشون يادم نيست. اما يه سري زيادي بودند. يادته؟
براي حساب بايد دفتر 200 برگ مي گرفتيم و براي ديكته 100 برگ. براي علوم و ديني 60 برگ. خلاصه هر معلمي قوانيني داشت.
هميشه رياضي زنگ اول بود كه مغز بچه ها آمادگي داشته باشه.
يادش به خير.