بازيگوشي عصر، کار رو به ساعت 10 شب کشونده، ولي فقط 4 خط ديگه مونده.
بخودم گفتم: بدجنس کلک نزن، درشت درشت ننويس!
جواب دادم: بخدا دارم مثل هميشه مينويسم، چون فقط 3 خط ديگه مونده تو هيجانزده شدي، داري الکي ايراد ميگيري.
ميگم: اولا که 2 خط مونده، ثانيا ميخوام حواست جمع باشه يه وقت جر نزني. بد خط هم ننويس.
گفتم: اي بابا مثل اينکه اين خط آخر نميخواد تموم بشه ...
بالاخره تموم شد.
از خوشحالي نميدونستم چکار کنم، انگار نوک قله اورست، هموني که معلممون هفته پيش ازش حرف ميزد، ايستادم.
از ذوق رفتم مامانمو که خوابيده بود بيدار کردم:
مامي، مامي تموم شد!
وقتي حواسش سرجاش اومد پرسيد: چي تموم شد؟
دفتر، دفتر مشقم تموم شد، يکي ديگه بده تا بقيه مشقمو بنويسم.
لبخند زد، از اون لبخندهائي که فقط مال خود خودشه، از همونائي که الان چند ساله تو حسرت ديدنشم، منو تو بغلش گرفت، بعد بلند شد و از تو کمدي که بهش ميگفتيم کمد دانش، يه دفتر ديگه بهم داد.
مثل همون قبلي، فقط رنگ جلدش فرق داشت.
يه دفتر "فرنو" صورتي رنگ
اون دفتر اولين دفتري بود که تا اون وقت تونسته بودم تموم کنم. هميشه يه چيزي باعث ميشد که دفترام تموم نشده برم سراغ يکي ديگه. سال بعدش يه خودکار بيک آبي رو تا آخر تموم کردم. کاري که ديگه هيچوقت نتونستم تکرار کنم.
الان حال و هوام مثل همون شبه. کارهاي شرکت رو طبق برنامهريزي انجام دادم. تموم تموم. کسي نميتونه نق بزنه يا بهونه بياره. همه چيز روبراهه، فقط مونده ثانيهشماري براي اتمام خط آخر.
مامي دوستت دارم، دارم ميام، بازم ميخوام لبخند نازتو ببينم