در قرمز غروب،
رسيدند
از کوره راه شرق، دو دختر، کنار من.
تابيده بود و تفته
مس گونههايشان
و رقص زهره که در گود بي ته شب چشمشان بود
به ديار غرب
رهآوردشان بود.
و با من گفتند:
با ما بيا به غرب
من اما همچنان خواندم
و جوابي بدانان ندادم
و تمام شب را خواندم
تمام خالي تاريک شب را از سرودي گرم آکندم.
در ژاله بار صبح
رسيدند
از جاده شمال
دو دختر
کنار من.
لبهايشان چو هسته شفتالو
وحشي و پر ترک بود
و ساقهايشان
با مرمر معابد هندو
ميمانست
و با من گفتند:
با ما بيا به راه . . .
وليکن من
لب فرو بستم ز آوازي که ميپيچيدم از آفاق تا آفاق
و بر چشمان غوغاشان نهادم ثقل چشمان سکوتم را
و نيمروز را خاموش ماندم
به زير بارش پر شعله خورشيد، نيمي از گذشت روز را خاموش ماندم.
در قلب نيمروز
از کوره راه غرب
رسيدند چند مرد . . .
خورشيد جستوجو
در چشمهايشان متلالي بود
و فکشان، عبوس
با صخرههاي پرخزه ميمانست.
در ساکت بزرگ به من دوختند چشم.
برخاستم ز جاي، نهادم به راه پاي، و در راه دوردست سرودم شماره زد
با ضربههاي پرتپشش
گامهايمان را.
بر جاي ليک، خاطرهام گنگ
خاموش ايستاد
دنبال ما نگريست.
و چندان که سايهمان و سرود من
در راه پرغبار نهان شد،
در خلوت عبوس شبانگاه
بر ماندگي و بيکسي خويشتن گريست.
از زندهياد احمد شاملو