ديروز اينجا، در اينسوي اقيانوسها و در قرن بيست و يکم شاهد ماجرائي آشنا و تکراري بودم که منجر شد تا اين مطلب رو بنويسم، حرفي تکراري از چيزي دل بهم زن.
تو سربازي مدتي فرماندمون يه پسر همسن و سال خودم بود که حاجي صداش ميزديم. يه روز از من پرسيد: ميخوام بچههامونو ببرم سينما، بنظرت کدوم فيلم بريم؟ ازش پرسيدم: بچههات چند سالهاند؟ با تعجب گفت: من که بچه ندارم تازه سه ماهه که عروسي کردهام. تازه دو زاريم افتاد که منظورش از "بچههامونو" خانومش بوده.
تفکري که زن را تا جائي خار و خفيف فرض ميکنه که گفتن اسمش نوعي بيناموسي تلقي ميشه و لابد نبردنش مردانگي و غيرت، براي ما تازگي نداره. وقتي از همسر با عناوين: متعلقه، منزل، ضعيفه، مادر بچهها، مادر محمد، محمد ... نام برده ميشده لابد گفتن مثلا شهناز يا شهناز جون از مقوله پورنوگرافي بوده.
اگه بگيد: بابا اين حرفها مال قديماست حالا ديگه اينجوري نيست، ميگم: قبول دارم، حتي ميدونم خيليها تو جمع قربون صدقه خانماشون ميرن، ولي حرف من چيز ديگهاي هست. اگه گفتار، يکي از روشهاي ابراز نظرات و عقايد باشه که هست، تغيير لحن و کلام لزوما به معناي تغيير در نگرش نيست. من ميگم خيليها هنوز درونشون همونه. جلد عوض شده، پوست عوض شده ولي هسته و مغز همونه. ديگه کسي اسم چندشآور "دختر بس" رو بچش نميذاره ولي هنوز خيليها حتي تو تحصيلکردهها نحوه نگرششون به زن، با ديدگاه باباي بابا بزرگشون فرقي نکرده، فقط نقابي رو که زمانه بهشون زور کرده به صورتشون زدن، شايد خود شوربختشون هم ندونن. بايد ديد چقدر اين بينش غلط توي ما ريشه داره، من خانمها را مستثني نميکنم، چرا که بخش مهمي از تعليم و تربيت به عهدهشون بوده ولي سعي کافي نکردن تا حداقل نسل بعد از خودشونو تغيير بدن و يا لااقل نذارن حقشون پايمال بشه، خودشون به تقويت و ترويج اين باورها کمک کردهاند.