يادداشتهايی از کانادا

فريدا (بعدي) » صفحه اصلي « (قبلي) محافظه‌کاران
 
Sunday, September 07, 2003

تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه،
سيب را دزديدم.

باغبان از پي من تند دويد.
سيب را دست تو ديد.
غضب آلوده به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتي و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش‌خش گام تو تکرارکنان،
مي‌دهد آزارم

و من انديشه‌کنان
غرق اين پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سيب نداشت؟

از زنده‌ياد حميد مصدق


از: شپش

اين شعر همه حس هاي من رو توي خودش داره. هر وقت خوشحالم غمگينم ترسيده ام دلهره دارم حسرت زده ام. هميشه و هميشه يك چيزي مي تونم پيدا كنم كه حسم رو آروم كنه. و البته تنها شعري هم هست كه حفظش هستم.
خيلي خوشحال شدم وقتي اينجا ديدمش.
حرف هات خيلي به دل مي شينه
باز هم بنويس


از: ديونه

احسنت. يواش يواش داري رو ميكني ها!
خيلي لذت بردم


و چرا باغچه كوچك ما
گل زيباي رخت را به تمناي بهار
به سر سفره سر سبز چمن
و به ديدار دل خسته من
راه نداد؟
و شنيدم كه كسي با دل من نجوا كرد
سيب سرخي كه تو آنروز به او ميدادي
ميوه عقلي بود
كه بشر را ز دروازه نور
تا فراسوي رخ تنهايي
با خود برد...

از خودم